مثل اینکه بعد از اونهمه حجم کاری روزانه برگشته باشم خونه ، به کنج دنجم . همون آرامش و همون خلسه ی رام کننده.
آدم تو این اپلیکیشنای کوفتی گم میشه،گیج میشه ، همش ميترسه و میخواد مامانش رو پیداکنه وای نمیتونه.
چجوری تاب میارین این کوفتیا رو؟

ادامه مطلب  

 

یه حجم غمی دارم ک دلم میخواد بکنم بندازمش دور ولی ب دستم نمیاد یه چیزیمه ک نمیدونم چیه یه حس خلا که منو هیچ سمتی نمیکشونه دلم میخواست خودمو با همه ی احساسا و افکارم شیفت دیلیت کنم انگار ک از اول تو این دنیا نبودم ینی اصن عدم بودم و از عدم در نیومدم من خیلی احساس پیری دارم ، حس پشیمونی ، نمیدونم از چی ، مث یه زن شصت ساله ی بی حاصل و افسرده که همه ی زندگیش ب پوچی گذشته و منتظر مرگه مث یه آتئیست ک خدا رو قبول نداره و ب زندگی پس از مرگم اعتقادی نداره و

ادامه مطلب  

همین حالا...  

خستگی یعنی همین الان
بی حوصلگی یعنی همین الان
اضطراب یعنی همین الان
از چی میترسی سارا؟
نگران چی هستی دختر؟
آینده؟پسرت؟آیندش؟زندگیش؟
مگه آینده اومده یا ازش خبر داری؟
از رضا میترسی؟
از آبروت؟
از بی پولی ؟
از تنهایی؟
آخ ....خودم جان حالا بهت میگم سارا از چی ميترسه فقط فقط فقط از پسرش و آیندش همین.......
.
.
پینوشت:
اعصابم به بازی گرفته میشود 
یه بازی جدیده؟؟؟
من همین الان اینها هستم ....همین الان با یه ذهن شلوغ و درهم که فکرها و حرفا افتادن به جون هم و

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1