بن بست بهشت  

مگر چقدر از آخرین دویدنم گذشته که هر چه فکر می‌کنم به
یادش نمی‌آورم؟ دویدن‌های دور را خوب یادم هست اما هر چه فکر می‌کنم می‌بینم که در
این چند هفته هیچ اتفاقی باعث دویدنم نشده. مثلا آنشب برفی با محبوبه در انتهای بن
بست بهشت که تاریک بود و آن سگی که می‌خواست. ما را بخورد و ما با ترس دویده بودیم و با خنده
ايستاده بودیم تا نفسی از هوای تازه برف 
بگیریم. یا آن روزی که نگهبان بیمارستان ماشین دکتر فلانی را نشان داد که
داشت می‌رفت و من دویده بودم ت

ادامه مطلب  

نیمه  

مثل قطره ی اشک شمعی که جایی میان سقوط اش به تن زندگی خشک شده و در خود ماسیده باشد..ايستاده ام،چسبیده ام،به انتظار سقوط کامل و یا آب شدن زندگی آنقدر که به من برسد و بار دیگر در او حل شوم...
.
.
‌‌.
.
خسته شده ام‌از تجربه ی اتفاقات پلاستیکی.
دوستی،عشق،خواندن،خندیدن،گریستن،معاشرتِ با آداب،خوبی؟ها،چه خبر؟ها...و دلتنگی های پلاستیکی..در حسرت و انتظار اتفاقات ناب،خالص و صادقانه سقوط میکنیم به دره ی هیچ...و انتظار.

ادامه مطلب  

قطب نما  

دلم قرار ندارد 
و هر جمعه با خودم تکرار میکنم
که اگر بیایی و بگویی آهای افسر مولا
چه کاری از دستت بر می آید برای اسلام ...؟
کجای بار این دولت کریمه را میتوانی به دوش بکشی؟
در پاسخ به این سوال 
آنقدر بیچاره میشوم که حال کسی را دارم که هر لحظه بخاطر 
نداشتن جواب و اتمام وقت برگه امتحانش را دارند از زیر دستش میکشند...
کاش روزی خودم را در جغرافیای ظهورت پیدا کنم...
من گمشده ام
هیچ قطب نمایی به من نمیگوید کجا ايستاده ام
ای قطب عالم امکان...پیدایم کن...
اف

ادامه مطلب  

قطب نما  

دلم قرار ندارد 
و هر جمعه با خودم تکرار میکنم
که اگر بیایی و بگویی آهای افسر مولا
چه کاری از دستت بر می آید برای اسلام ...؟
کجای بار این دولت کریمه را میتوانی به دوش بکشی؟
در پاسخ به این سوال 
آنقدر بیچاره میشوم که حال کسی را دارم که هر لحظه بخاطر 
نداشتن جواب و اتمام وقت برگه امتحانش را دارند از زیر دستش میکشند...
کاش روزی خودم را در جغرافیای ظهورت پیدا کنم...
من گمشده ام
هیچ قطب نمایی به من نمیگوید کجا ايستاده ام
ای قطب عالم امکان...پیدایم کن...
اف

ادامه مطلب  

قطب نما  

دلم قرار ندارد 
و هر جمعه با خودم تکرار میکنم
که اگر بیایی و بگویی آهای افسر مولا
چه کاری از دستت بر می آید برای اسلام ...؟
کجای بار این دولت کریمه را میتوانی به دوش بکشی؟
در پاسخ به این سوال 
آنقدر بیچاره میشوم که حال کسی را دارم که هر لحظه بخاطر 
نداشتن جواب و اتمام وقت برگه امتحانش را دارند از زیر دستش میکشند...
کاش روزی خودم را در جغرافیای ظهورت پیدا کنم...
من گمشده ام
هیچ قطب نمایی به من نمیگوید کجا ايستاده ام
ای قطب عالم امکان...پیدایم کن...
اف

ادامه مطلب  

قطب نما  

دلم قرار ندارد 
و هر جمعه با خودم تکرار میکنم
که اگر بیایی و بگویی آهای افسر مولا
چه کاری از دستت بر می آید برای اسلام ...؟
کجای بار این دولت کریمه را میتوانی به دوش بکشی؟
در پاسخ به این سوال 
آنقدر بیچاره میشوم که حال کسی را دارم که هر لحظه بخاطر 
نداشتن جواب و اتمام وقت برگه امتحانش را دارند از زیر دستش میکشند...
کاش روزی خودم را در جغرافیای ظهورت پیدا کنم...
من گمشده ام
هیچ قطب نمایی به من نمیگوید کجا ايستاده ام
ای قطب عالم امکان...پیدایم کن...
اف

ادامه مطلب  

هیچ  

حسینا:هیچ میدانی مرد ها ،همه ی مرد ها بچه اند؟
نوشا:بچه اند؟چرا؟
_زن ها همیشه مادرند و مرد ها بچه.
_تا به حال نشنیده بودم خیال هم نمیکنم کس دیگری به این حرف معتقد باشد.
_ما مرد ها همیشه بچه ایم،اما به زبان نمی آوریم یا شاید نمیخواهیم که بگوییم بچه ایم.اگر هم کسی حرف مرا رد کند دروغ میگوید،حتما خودش را پشت یک صورتک مخفی کرده.
...
حسینا:میگویند پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ايستاده است،اما پشت سر هیچ زنی،هرگز مردی نیست.
ن:سر به سرم میگذاری؟
ح:نه باور کن و

ادامه مطلب  

توسعه کیسه‌های ایستاده 100% زیستی در صنعت بسته بندی  

مرکز پژوهشی فنی VTT در فنلاند موفق به توسعه کیسه‌های ايستاده 100% زیستی سبک وزن با عملکرد فنی بالا شده است. کارایی بالا این کیسه‌ها در خواص سد کنندگی در برابر اکسیژن، گریس و روغن معدنی با استفاده از پوشش‌های زیستی مختلف بر روی بستر کاغذی بدست آمده است. این محصول توسط فناوری استحکام بالای فیبریلاسیون آنزیمی سلولزی (HefCel) توسعه پیدا کرده است.
به گزارش گروه ترجمه و تهیه محتوا مرجع پلیمر در بازار ایران (پلیم پارت)، یک سوم از مواد غذایی تولید شده بر

ادامه مطلب  

توَهّم خود راستگو پنداری!  

عجب! دلم خوش بود اگه هر خطایی دارم، خوبه که حداقل دروغ نمیگم. بنده خدا اومد و این توهم هم دود شد رفت هوا!
یکی دو ساعت پیش تنها تو خونه بودم که زنگ در رو زد. اومد تو و باز مثل همیشه چیزهایی میگفت که اصلا به من ربط نداشت. و مثل همیشه همونجور در حالت ايستاده میرفت رو ریپیت! و باز و باز و باز! البته این بار بنده‌خدا افتاده بود رو دور تعریف از ما! اصلا دوست نداشتم بمونه ولی گفتم بفرمایین بشینین چایی بیارم براتون. و مثل همیشه همونجور که میگفت نه دیگه میر

ادامه مطلب  

خرید پنکه دستی , واردات و ترخیص پنکه دستی  

ما را در تلگرام دنبال کنید.....>   خرید پنکه دستی , واردات و ترخیص پنکه دستی شرکت بازرگانی فیروزه پس از سالها فعالیت در بخش بازرگانی به تجارب منحصر به فردی در رابطه با واردات انواع پنکه های رومیزی و دستی شارژی دست یافته است.مجموعه ی بازرگانی فیروزه دارای دفاتر متعدد در شهرهای پکن ،گوانجو و ایوو می باشد .و اساس کار خود را بر این گذاشته تا هرگونه فعالیت بازرگانان در این حوزه را ساماندهی کند،فعالیتهایی اعم از مشاوره به تاجرین ،خرید خا

ادامه مطلب  

خرید پنکه دستی , واردات و ترخیص پنکه دستی  

ما را در تلگرام دنبال کنید.....>   خرید پنکه دستی , واردات و ترخیص پنکه دستی شرکت بازرگانی فیروزه پس از سالها فعالیت در بخش بازرگانی به تجارب منحصر به فردی در رابطه با واردات انواع پنکه های رومیزی و دستی شارژی دست یافته است.مجموعه ی بازرگانی فیروزه دارای دفاتر متعدد در شهرهای پکن ،گوانجو و ایوو می باشد .و اساس کار خود را بر این گذاشته تا هرگونه فعالیت بازرگانان در این حوزه را ساماندهی کند،فعالیتهایی اعم از مشاوره به تاجرین ،خرید خا

ادامه مطلب  

:)  

نمیدونم بقیه هم همینطورین یا فقط منم. یهو یاد یه موضوع خنده‌دار میفتم بلند شروع میکنم خندیدن! بی‌اختیار ها! تو اتوبوس یا مکان‌های عمومی بیشتر این اتفاق برام میفته. اونوقت اطرافیان یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میکنن o_O و احتمالا تو ذهنشون یه "مشنگ" هم بهم میگن! خودم بشخصه اگه همچین چیزی ببینم (که تا حالا ندیدم) ممکنه منم باهاش شروع کنم خندیدن. آخه خیلی جالبه یه آدم که تا چند لحظه پیش مثل چوب خشک کنارت ايستاده بود، پقی بزنه زیر خنده. اصلا روحیه‌ی

ادامه مطلب  

به بهانه مدتی اتوبوس سواری  

بعد از مدت ها عدم استفاده از اتوبوس های مشهد و صرفن با قطارشهری یا پیاده رفت و آمد کردن، در این چند روز چندباری را از اتوبوس استفاده کردم. خط 12 و 12.1 با هم ادغام شده بودند، اتوبوس ها بزرگتر شده بودند اما هنوز هم همان جملات تکراری که از شش سال پیش می شنیدم، شنیده می شد."حاج خانوم هایی که سوار مِشَن، کارتاشونم بِزِنَن!"هر ایستگاه این شنیده می شد. چه دعواهایی رو که درطول دوران دبیرستان شاهد نبودم. همیشه وقتی به خانه می رسیدم سردرد شده بودم. بازهم عد

ادامه مطلب  

پرواز  

دیشب خواب دیدم بخشی از دنیا جنگ بود. انگار الان نبود و چندین سال بعد بود و یه عده آدم ها تونستن خودشونو بالای یه برج برسونن و ازونجا خودشون قدرت پرواز داشتن ولی من نداشتم برا همین یه دختری که انگاری دوستم بود منو بغل کرده بود و من همراه اون پرواز میکردم ۰از بالا شهرای مختلف و حتی کشورهای مختلف رو میدیدم حتی کشورهارو از روی بناهای معروفشون تشخیص میدادم که عه این فلان کشوره ۰به حالت ايستاده پرواز میکردیم بدون بال و هیچی و روی یه برج دیگه توی ار

ادامه مطلب  

صفحه ۱۹۵  

اندرو مارتین عزیز٬ 
از آن‌جایی که تو اسمی نداری٬ تو را به این نام صدا می‌زنم. 
الان ساعت کمی مانده به نیمه شب و شروع یک‌شنبه است. من ايستاده‌ام جلوی آینه‌ی دستشویی و تو را می‌خوانم. متوجهی که این کاری معمولی در آداب انسانی نیست.. درواقع معنی‌اش این است که قایم شده‌ام در تنها جایی که کسی به روشن بودن چراغش در نیمه‌شب معترض نمی‌شود. 
در واقع٬ معنی‌اش این است که برای خواندن حرف‌های تو به احمقانه ترین روش ممکن دست برده‌ام. چون که نمی‌توان

ادامه مطلب  

فانوس  

میدانم که این روزها سرت حسابی شلوغ است...
گفتم سَر؟!
میپرسی کدام سر؟
همان سری که چشمانش در تصاویر حرف میزند
همان سری که بی هیچ کلامی, طوفان به پا میکند
طوفان جاماندگی...
جاماندن از تو 
جاماندن از کاروانی که تورا سوار کردند و بردند و ما اینجا 
هنوز با دنیا یه قل دو قل بازی میکنیم...
بخند آقا محسن, بخند 
حال ما خنده هم دارد...
به شهدا نگاه دوختی 
پشت نور فانوسشان راه رفتی...عاقبت یک فانوس هم به خودت دادند.
من هنوز در تاریکی ايستاده ام
لایق فانوس بدست گ

ادامه مطلب  

فانوس  

میدانم که این روزها سرت حسابی شلوغ است...
گفتم سَر؟!
میپرسی کدام سر؟
همان سری که چشمانش در تصاویر حرف میزند
همان سری که بی هیچ کلامی, طوفان به پا میکند
طوفان جاماندگی...
جاماندن از تو 
جاماندن از کاروانی که تورا سوار کردند و بردند و ما اینجا 
هنوز با دنیا یه قل دو قل بازی میکنیم...
بخند آقا محسن, بخند 
حال ما خنده هم دارد...
به شهدا نگاه دوختی 
پشت نور فانوسشان راه رفتی...عاقبت یک فانوس هم به خودت دادند.
من هنوز در تاریکی ايستاده ام
لایق فانوس بدست گ

ادامه مطلب  

فانوس  

میدانم که این روزها سرت حسابی شلوغ است...
گفتم سَر؟!
میپرسی کدام سر؟
همان سری که چشمانش در تصاویر حرف میزند
همان سری که بی هیچ کلامی, طوفان به پا میکند
طوفان جاماندگی...
جاماندن از تو 
جاماندن از کاروانی که تورا سوار کردند و بردند و ما اینجا 
هنوز با دنیا یه قل دو قل بازی میکنیم...
بخند آقا محسن, بخند 
حال ما خنده هم دارد...
به شهدا نگاه دوختی 
پشت نور فانوسشان راه رفتی...عاقبت یک فانوس هم به خودت دادند.
من هنوز در تاریکی ايستاده ام
لایق فانوس بدست گ

ادامه مطلب  

فانوس  

میدانم که این روزها سرت حسابی شلوغ است...
گفتم سَر؟!
میپرسی کدام سر؟
همان سری که چشمانش در تصاویر حرف میزند
همان سری که بی هیچ کلامی, طوفان به پا میکند
طوفان جاماندگی...
جاماندن از تو 
جاماندن از کاروانی که تورا سوار کردند و بردند و ما اینجا 
هنوز با دنیا یه قل دو قل بازی میکنیم...
بخند آقا محسن, بخند 
حال ما خنده هم دارد...
به شهدا نگاه دوختی 
پشت نور فانوسشان راه رفتی...عاقبت یک فانوس هم به خودت دادند.
من هنوز در تاریکی ايستاده ام
لایق فانوس بدست گ

ادامه مطلب  

فانوس  

میدانم که این روزها سرت حسابی شلوغ است...
گفتم سَر؟!
میپرسی کدام سر؟
همان سری که چشمانش در تصاویر حرف میزند
همان سری که بی هیچ کلامی, طوفان به پا میکند
طوفان جاماندگی...
جاماندن از تو 
جاماندن از کاروانی که تورا سوار کردند و بردند و ما اینجا 
هنوز با دنیا یه قل دو قل بازی میکنیم...
بخند آقا محسن, بخند 
حال ما خنده هم دارد...
به شهدا نگاه دوختی 
پشت نور فانوسشان راه رفتی...عاقبت یک فانوس هم به خودت دادند.
من هنوز در تاریکی ايستاده ام
لایق فانوس بدست گ

ادامه مطلب  

علامت شتر در گنج یابی  

علامت شتر در گنج یابی
شتر در حال راه رفتن یعنی مال جلوتراست. شتر ايستاده یعنی گنجهمانجاست . اگر شتر بار داشته باشدحتماً در آن نزدیکی یک گنج وجود داردشتر نماد گنج و یا موارد خاص با ارزشاست معمولاً در 50 یا 65 قدم جلوتریک علامت دوم هم دارد. اگر شترنشسته باشد گنج در زیر سنگ باتلاق یاداخل غار است اگر شتر داخل غار باشد گنج داخل غاراست. اگر چند شتر در پشت هم باشندو آخرین شتر نشسته باشد دفینه آن درپشت سر آخری می باشد. اگر شترسرش پایین بود، دفینه همانجا

ادامه مطلب  

پنج غروب زیبا داخل ترکیه  

یکی دوباره یافتن و گم کردن بخش های مورد اشتیاق من روزی است که در انتهای آن وا یک فقاع سرد قدس یخ بارد نشسته و خورشید را تماشا کند. محل ها خاصی در ترکیه بود دارد که برای طلوع کردن خورشید مشتهر هستند تزکیه شما عکاسان کار ای را در سرانجام و اینک خواهید دید تا تصویر کامل دریافت کنید.یک فلک پر خدعه و برقی که داخل پشت کوه ها و یا درون دریا ناپدید می شود، به معیار کافی برای ایجاد هرکسی داخل کنار رنج وجود دارد، باآنکه دوربین شما در دست شما نکهت امید یا ن

ادامه مطلب  

پنج غروب زیبا داخل ترکیه  

یکی دوباره یافتن و گم کردن بخش های مورد اشتیاق من روزی است که در انتهای آن وا یک فقاع سرد قدس یخ بارد نشسته و خورشید را تماشا کند. محل ها خاصی در ترکیه بود دارد که برای طلوع کردن خورشید مشتهر هستند تزکیه شما عکاسان کار ای را در سرانجام و اینک خواهید دید تا تصویر کامل دریافت کنید.یک فلک پر خدعه و برقی که داخل پشت کوه ها و یا درون دریا ناپدید می شود، به معیار کافی برای ایجاد هرکسی داخل کنار رنج وجود دارد، باآنکه دوربین شما در دست شما نکهت امید یا ن

ادامه مطلب  

پنج غروب زیبا داخل ترکیه  

یکی دوباره یافتن و گم کردن بخش های مورد اشتیاق من روزی است که در انتهای آن وا یک فقاع سرد قدس یخ بارد نشسته و خورشید را تماشا کند. محل ها خاصی در ترکیه بود دارد که برای طلوع کردن خورشید مشتهر هستند تزکیه شما عکاسان کار ای را در سرانجام و اینک خواهید دید تا تصویر کامل دریافت کنید.یک فلک پر خدعه و برقی که داخل پشت کوه ها و یا درون دریا ناپدید می شود، به معیار کافی برای ایجاد هرکسی داخل کنار رنج وجود دارد، باآنکه دوربین شما در دست شما نکهت امید یا ن

ادامه مطلب  

عشق در سایه  

بچه که بودم برادرم عاشق شد. جانش در می رفت برای سهیلا. مامانم کس دیگری را در نظر داشت. برادرم اما می گفت همین را می خواهم. یک هفته غذا نخورد. با آب زنده بود. مدام دعوا. مادرم می گفت: این دختر فلانه، بهمانه. برادرم می گفت: فلانه، بهمانه اما من دوستش دارم. مادرم می گفت: این مشکل را دارد. برادرم می گفت: این مشکل را داشته باشد هم دوستش دارم. یک هفته اعتصاب غذا جواب داد. روز خواستگاریش را خوب یادم است. مادرم ناراضی، پدرم ناراضی، اما برادرم آنقدر خوشحال بو

ادامه مطلب  

با هماهنگی صاحب شنبه!  

امروز هم می آیی....در را باز میکنم، تمام قد در آستانه در ايستاده ای! زیر لب سلام میدهی و بعد ساکت و سنگین روی مبل لم میدهی.مثل نوزده سالگی ام دستپاچه چایی میریزم. میدانم کمرنگ باید باشد،بعد غذایی را که باعشق پخته ام در بشقابی میریزم.عجله میکنم....همیشه عجله دارم...همیشه مضطربم...به استرس معتاد شده ام...ولی اذیت نمیشوم.تو را هم آزار نمیدهم، تازه گاهی ازین همه عجله لذت میبری!این را از نگاههای دنباله دارت میفهمم وقتی باعجله در آشپز خانه می چرخم....ی

ادامه مطلب  

با هماهنگی صاحب شنبه!  

امروز هم می آیی....در را باز میکنم، تمام قد در آستانه در ايستاده ای! زیر لب سلام میدهی و بعد ساکت و سنگین روی مبل لم میدهی.مثل نوزده سالگی ام دستپاچه چایی میریزم. میدانم کمرنگ باید باشد،بعد غذایی را که باعشق پخته ام در بشقابی میریزم.عجله میکنم....همیشه عجله دارم...همیشه مضطربم...به استرس معتاد شده ام...ولی اذیت نمیشوم.تو را هم آزار نمیدهم، تازه گاهی ازین همه عجله لذت میبری!این را از نگاههای دنباله دارت میفهمم وقتی باعجله در آشپز خانه می چرخم....ی

ادامه مطلب  

پنج بردمیدن و افول کردن زیبا اندر ترکیه  

یکی دوباره به دست آوردن بخش های مورد وجد من روزی است که اندر انتهای آن شوربا یک ماء الشعیر سرد صفا یخ بارد نشسته تزکیه خورشید را گشت کند. مناطق خاصی تو ترکیه حیات دارد که برای طلوع کردن خورشید مشهور هستند و شما عکاسان کسب ای را در سپس خواهید دید هم تصویر کامل دریافت کنید.یک هوا و زمین پر تغابن و برقی که داخل پشت کوه ها سادگی یا درون دریا ناپدید می شود، به قدر کافی برای ایجاد هرکسی اندر کنار محنت وجود دارد، اگرچه دوربین شما در دست شما بو یا نه. در

ادامه مطلب  

پنج بردمیدن و افول کردن زیبا اندر ترکیه  

یکی دوباره به دست آوردن بخش های مورد وجد من روزی است که اندر انتهای آن شوربا یک ماء الشعیر سرد صفا یخ بارد نشسته تزکیه خورشید را گشت کند. مناطق خاصی تو ترکیه حیات دارد که برای طلوع کردن خورشید مشهور هستند و شما عکاسان کسب ای را در سپس خواهید دید هم تصویر کامل دریافت کنید.یک هوا و زمین پر تغابن و برقی که داخل پشت کوه ها سادگی یا درون دریا ناپدید می شود، به قدر کافی برای ایجاد هرکسی اندر کنار محنت وجود دارد، اگرچه دوربین شما در دست شما بو یا نه. در

ادامه مطلب  

:))))  

دختری در کابل کتاب می فروخت ومعشوقه اش را دید که به سویش میاید ،در این حال پدرش در نزدیکش ايستاده بود.
به معشوقه اش گفت:
آیا به خاطر گرفتن کتابی که نامش "آیا پدر در خانه هست " ازشکسبرس نویسنده ء آلمانی ،آمده یی؟
پسر گفت : نخیر !من به خاطر گرفتن کتابی به اسم "کجا باید ببینمت "از توماس هرنانیز نویسنده انگلیسی ،آمده ام .
دختر در پاسخ گفت : آن کتاب را ندارم ،اما می توانی کتابی به نام " زیر درخت عم " از نویسنده ء آمریکایی ،باتریس اولفر را بگیری .
پسر گفت :

ادامه مطلب  

مقاله  

به شما می گوییم گوشت نخورید
لبنیات از دشمنان درجه یک شماست
خوراک گیاهی خام بیشتر بخورید و از پخته خوردن مدام دوری کنید
تومورها دیگر نمی توانند بوجود آیند
آن کیست تخمدان که می بینی آنجا جا خوش کرده و آسایش را از تو گرفته از همین محصولات حیوانیست
آن س ر ط ا ن که یک خانواده را فلج می کند، از همین هاست
محصولات کارخانه ای نخور
آن سنگ کلیه که فریادت را به فلک هفتم می برد، از همین هله هوله ها و نوشابه هاست
مواد زایدی که کارخانه ها به محصولات می زنند، ت

ادامه مطلب  

مقاله  

به شما می گوییم گوشت نخورید
لبنیات از دشمنان درجه یک شماست
خوراک گیاهی خام بیشتر بخورید و از پخته خوردن مدام دوری کنید
تومورها دیگر نمی توانند بوجود آیند
آن کیست تخمدان که می بینی آنجا جا خوش کرده و آسایش را از تو گرفته از همین محصولات حیوانیست
آن س ر ط ا ن که یک خانواده را فلج می کند، از همین هاست
محصولات کارخانه ای نخور
آن سنگ کلیه که فریادت را به فلک هفتم می برد، از همین هله هوله ها و نوشابه هاست
مواد زایدی که کارخانه ها به محصولات می زنند، ت

ادامه مطلب  

مقاله  

به شما می گوییم گوشت نخورید
لبنیات از دشمنان درجه یک شماست
خوراک گیاهی خام بیشتر بخورید و از پخته خوردن مدام دوری کنید
تومورها دیگر نمی توانند بوجود آیند
آن کیست تخمدان که می بینی آنجا جا خوش کرده و آسایش را از تو گرفته از همین محصولات حیوانیست
آن س ر ط ا ن که یک خانواده را فلج می کند، از همین هاست
محصولات کارخانه ای نخور
آن سنگ کلیه که فریادت را به فلک هفتم می برد، از همین هله هوله ها و نوشابه هاست
مواد زایدی که کارخانه ها به محصولات می زنند، ت

ادامه مطلب  

وصیت نامه اندوهناک شهید محسن حججی: تصویرم را ببرید پیشکش "امامم سیدعلی خامنه‌ای" و "فرمانده‌ام حاج قاسم"  

وصیت نامه اندوهناک شهید محسن حججی: تصویرم را ببرید پیشکش "امامم سیدعلی خامنه‌ای" و "فرمانده‌ام حاج قاسم"





شنبه 21 مرداد 1396 - 17:47



شهید محسن حججی که پس از ۲ روز اسارت به‌دست نیروهای
تکفیری داعش به شهادت رسید، حرف‌های ناگفته خود را در وصیت‌نامه‌اش نوشته و
این وصیت‌نامه هم‌اکنون به دست تمام ملت ایران رسیده است.





ادامه مطلب  

نام شعر  

پیشه ام عاشقى است
هر روز گوشه اى نشسته، ثانیه مى شمارم
ثانیه هاى نبودنت را
ثانیه هاى ندیدنت را
ثانیه هاى بى تو را
مى شمارم بى اشتیاق.
من میان ماندن و نخواندن
و پریدن و پروانه شدن
پرواز را به نا کجاى آسمان ها پر گشودم
و چه درد مدامى است
غمِ بى پیله گى.
من از ارزو تهى مانده ام
من از این اوجِ بى انتهاى غریبِ مردم کُش
من از این کوچِ بى کوچه ى مبهوت میترسم
و مرا ردّ آشیانه زدن دشوار است در این دریاى مه.
پیشه ام بردگى است
چشمانم تنها به بن بست هاى عمیق عا

ادامه مطلب  

برای تو در دوردست‌ها  

از آن‌جا که پشت چشم‌های این منِ هرچند ضعیف، هرشب یک بغضِ خوابیده‌ست در بزرگداشت دردِ «انسان»، و از آن‌جا که شعر را خواسته‌ام برای «رجز»، احساس را خواسته‌ام برای شعله کشیدن در رثای شانه‌های خسته از تحمل «بار امانت» و عقل را خواسته‌ام برای استغراق در مفهوم «آزادی»، - آنجا که مشت‌ها گره می‌شوند برای آزادی - قدس برایم فقط فردا نیست، که همیشه است. که گرچه من در متریال این زندگی حیوانی فرو رفته‌ام، بیست گلوله‌ای که فاطمه عفیف را جاودانه کر

ادامه مطلب  

برای تو در دوردست‌ها  

از آن‌جا که پشت چشم‌های این منِ هرچند ضعیف، هرشب یک بغضِ خوابیده‌ست در بزرگداشت دردِ «انسان»، و از آن‌جا که شعر را خواسته‌ام برای «رجز»، احساس را خواسته‌ام برای شعله کشیدن در رثای شانه‌های خسته از تحمل «بار امانت» و عقل را خواسته‌ام برای استغراق در مفهوم «آزادی»، - آنجا که مشت‌ها گره می‌شوند برای آزادی - قدس برایم فقط فردا نیست، که همیشه است. که گرچه من در متریال این زندگی حیوانی فرو رفته‌ام، بیست گلوله‌ای که فاطمه عفیف را جاودانه کر

ادامه مطلب  

اندر دل من درون و بیرون همه اوست...  

پدر بالای سرم ايستاده بود ...اخم هایش در هم بود!تا نگاهم را میدید میخندید ...میفهمیدم که زورکی‌ میخندد تا من بیشتر از آن سکته نکنم!!!با هر فشاری به فکّم ،شانه ها و قفسه ی سینه ام بالا می آمد از ترس!!دکتر شانه هایم را میخواباند ...نمیدانست حواسش‌ را جمعِ من کند یا آن لعنتی !!دائم حرف میزد ....انگار که بچه ی دوساله را آرام میکند ..._تو که دختر شجاعی بودی!!تو از این چیزا نمیترسیدی که ...از حرف هایش خنده ام گرفته بود ...هم داشتم سکته میکردم هم میخواستم بخندم!ب

ادامه مطلب  

اندر دل من درون و بیرون همه اوست...  

پدر بالای سرم ايستاده بود ...اخم هایش در هم بود!تا نگاهم را میدید میخندید ...میفهمیدم که زورکی‌ میخندد تا من بیشتر از آن سکته نکنم!!!با هر فشاری به فکّم ،شانه ها و قفسه ی سینه ام بالا می آمد از ترس!!دکتر شانه هایم را میخواباند ...نمیدانست حواسش‌ را جمعِ من کند یا آن لعنتی !!دائم حرف میزد ....انگار که بچه ی دوساله را آرام میکند ..._تو که دختر شجاعی بودی!!تو از این چیزا نمیترسیدی که ...از حرف هایش خنده ام گرفته بود ...هم داشتم سکته میکردم هم میخواستم بخندم!ب

ادامه مطلب  

افسرمولا می نویسد...  

وقتی بدن انسان زخمی میشه اولین اتفاقی که میوفته 
تمام بدن بسیج میشه برا انعقاد خون توی محل آسیب دیده
و توی 10 دقیقه تکمیل میشه
تا 3 روز مونوسیت ها محل زخم رو نگهبانی میدن تا عفونی نشه
بعدش کلاژن میاد و نهایتا پوست تا حدودی ترمیم میشه و کشش پیدا میکنه و...
افسرهای جنگ نرم هم توی نبرد جسمی و عقلی 
گاهی بدجور زخمی میشن
اما خونریزی هاشون و زخم هاشونو نمیشه با چشم سَر دید 
التیام اون زخم ها هم گاهی ماه ها و یا سالها زمان میبره
مثل مراحل ترمیم یک زخم پ

ادامه مطلب  

افسرمولا می نویسد...  

وقتی بدن انسان زخمی میشه اولین اتفاقی که میوفته 
تمام بدن بسیج میشه برا انعقاد خون توی محل آسیب دیده
و توی 10 دقیقه تکمیل میشه
تا 3 روز مونوسیت ها محل زخم رو نگهبانی میدن تا عفونی نشه
بعدش کلاژن میاد و نهایتا پوست تا حدودی ترمیم میشه و کشش پیدا میکنه و...
افسرهای جنگ نرم هم توی نبرد جسمی و عقلی 
گاهی بدجور زخمی میشن
اما خونریزی هاشون و زخم هاشونو نمیشه با چشم سَر دید 
التیام اون زخم ها هم گاهی ماه ها و یا سالها زمان میبره
مثل مراحل ترمیم یک زخم پ

ادامه مطلب  

افسرمولا می نویسد...  

وقتی بدن انسان زخمی میشه اولین اتفاقی که میوفته 
تمام بدن بسیج میشه برا انعقاد خون توی محل آسیب دیده
و توی 10 دقیقه تکمیل میشه
تا 3 روز مونوسیت ها محل زخم رو نگهبانی میدن تا عفونی نشه
بعدش کلاژن میاد و نهایتا پوست تا حدودی ترمیم میشه و کشش پیدا میکنه و...
افسرهای جنگ نرم هم توی نبرد جسمی و عقلی 
گاهی بدجور زخمی میشن
اما خونریزی هاشون و زخم هاشونو نمیشه با چشم سَر دید 
التیام اون زخم ها هم گاهی ماه ها و یا سالها زمان میبره
مثل مراحل ترمیم یک زخم پ

ادامه مطلب  

افسرمولا می نویسد...  

وقتی بدن انسان زخمی میشه اولین اتفاقی که میوفته 
تمام بدن بسیج میشه برا انعقاد خون توی محل آسیب دیده
و توی 10 دقیقه تکمیل میشه
تا 3 روز مونوسیت ها محل زخم رو نگهبانی میدن تا عفونی نشه
بعدش کلاژن میاد و نهایتا پوست تا حدودی ترمیم میشه و کشش پیدا میکنه و...
افسرهای جنگ نرم هم توی نبرد جسمی و عقلی 
گاهی بدجور زخمی میشن
اما خونریزی هاشون و زخم هاشونو نمیشه با چشم سَر دید 
التیام اون زخم ها هم گاهی ماه ها و یا سالها زمان میبره
مثل مراحل ترمیم یک زخم پ

ادامه مطلب  

افسرمولا می نویسد...  

وقتی بدن انسان زخمی میشه اولین اتفاقی که میوفته 
تمام بدن بسیج میشه برا انعقاد خون توی محل آسیب دیده
و توی 10 دقیقه تکمیل میشه
تا 3 روز مونوسیت ها محل زخم رو نگهبانی میدن تا عفونی نشه
بعدش کلاژن میاد و نهایتا پوست تا حدودی ترمیم میشه و کشش پیدا میکنه و...
افسرهای جنگ نرم هم توی نبرد جسمی و عقلی 
گاهی بدجور زخمی میشن
اما خونریزی هاشون و زخم هاشونو نمیشه با چشم سَر دید 
التیام اون زخم ها هم گاهی ماه ها و یا سالها زمان میبره
مثل مراحل ترمیم یک زخم پ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1