الاغ  

علارقم سفارش ها و این همه صحبت بازم واسه پنج شنبه قرار بره اتلیه
واقعا دیگه ازش خسته شدم
نمی تونم حالیش كنم شرایطه زندگیمونه بفهمه
دیگه از پسش بر نمی یام
هنوز عكسهای ماه قبل اتلیه كه واسه تولده دوستش بود رو ظاهر نكردههههههههههههههههههههه
ولی دوباره داره می ره
پوله خودشه
ازش متنفرم
مثل یك حمال باید كار كنم
تمام نیاز مندیهای یك زندگی رو برطرف كنم
الان دچار مشكل مادی شدید شدم
ولی حاظر تیست یك زره بفهمههههههههههههههههههههههههههه
حالم از این

ادامه مطلب  

916 .  

بسم الله الرحمن
آدم فك میكنه مثلا كارای عزیزشو كمتر كنه یه كم خوبه ! از هیچی بهتره خب . بساط نصفه نیمه ناهارو بار بذاره مثلا . بپرسه ه ِ كوچیك شیفت ظهره یا صبح ؟ میاد برا ناهار ؟ توو سرش نقشه خریدِ معلوم نیس كِی اما دیر نشه بكشه . حواسش باشه علی فقط سینه مرغ ميخوره كه . بره مامانِ خوابشو ببوسه و زهره شونو آب كنه :|فكردن كیه یعنی .. سرِ صب ، بوس بكن ؟ ؛)
 
 + سینی زرده رو حامد بهمون داده بود . اون موقع ها كه در مغازه عموش كار میكرد و از این چیزا زیاد دا

ادامه مطلب  

 

‏اگه میخوای حالت ازخودت به هم بخوره یه وبلاگ بساز و توش عقاید وافكارتو بنویس وبعد چند سال برو نوشته هاتوبخون صددرصدتضمینیه من امتحان كردم!
shadiSSsting @kafiha
پ.ن:در حالی که همین  الان هم حالم از خودم بهم ميخوره چند سال دیگه چه شکلی خواهم شد خدا میدونه

ادامه مطلب  

شام امشب  

هم اتاقیم تن ماهی جوشونده داره ميخوره، بوش تو اتاق پیچیده و با خودم فکر میکنم چه خوب میشد اگه منم یه غذای گرم داشتم برا شام. حتی اگه یه تخم مرغ باشه که نیمرو کنم، سیب زمینی که آبپز کنم. یه چیز گرم. ولی تنها چیزی که دارم پنیره. نه اینکه ناراضی باشم و بگم مگه پنیر هم شد شام؟ نه، ولی آدم یه وقتایی دلش یه چیز دیگه میخواد. تو این هوا یه سوپ یا آش داغ واقعا میچسبه. کیه که اینو انکار کنه؟ 

ادامه مطلب  

907.  

ماهی !حالم خوب بودا ولی یهو چشمامو که باز کردم دلم گرفت. تو میدونی چرا؟
ماهی کار امروزمون درست بود؟ چه میدونم شایدم داریم اشتباه میکنیم.
ماهی! هیچی ولش کن نمیدونم چطوری بگم.
+چهره دکتر ص از ذهنم نمیره.
+ اون شاخه ی درخت که رنگ پاییز روش نشسته... درخت نارون ... همون که هربار وقتی از اون پنجره ی فسقلی چشمم بهش ميخوره و حس میکنم که.... حس خوبیه ولی میدونی راستش الان حوصله ندارم توصیفش کنم .
+دلم گرفته....
+وقت استراحت تمومه ماهی بریم چای بخوریم و درس بخونی

ادامه مطلب  

شرحه چهارم  

بسم الله
او: عاشق شدی؟من:به اباالفضل نهاو:هه...من:بابا استاد جان میگم به خدا نهاو : حالم از این ترسیدنت بهم ميخورهمن:دروغ نمیگم باور بفرمایید...اصن من از وقتی بابا مامان طلاق گرفتن که دیگه این چیزا حالیم نیس...او:چه ربطی دارهمن :اونام عاشق بودن خوباو:جدی؟من:اووففاو:تو از کجا فهمیدی؟من:مامانم خودش گفت استاداو:قبل طلاق؟من : نه بعد طلاق...میخواس بم توصیه کنه هیچ وخ عاشق نشم بد اینو گفتاو:عجب توصیه خوبیمن:بله واقعااو:منم باید به دخترم این توصیه رو بک

ادامه مطلب  

دیگه حالم از کلمه ی مبارکه بهم میخوره  

خونمون رو دیدم. امروزم رفتیم واسه لباس.
دارم میترسم... من عاشقشم ولی اگه نتونستم از پس زندگی مشترک بر بیام چی؟
حالا خونه داری و اینا به کنا، مشکل اصلا من خونه چیدن و بحثای قبلشه.
و بعدم که رابطه... رابطه داشتن واسم خیلی ترسناکه.

ادامه مطلب  

مواظب گردوى دنيا باش!!  

صبح كه مرض لالمونى گرفته بودم و دلم نمیخواست حرف بزنم و كارى كنم،دلم میخواست درازكش باشم ، به سقف نگاه كنم و براى خودم رویا ببافم، صبح كه خاله اومد و نشست روبروم و زل زد بهم و شروع كرد به حرف زدن از فلان و بهمان، نگاهش كردم و یه دفعه یاد حرفى افتادم كه هفته پیش زده بود.اینكه وقتى "اسمش رو نبر" میره پیشش و حرف میزنه خودش رو به خواب میزنه یا به نشنیدن و بعد هم یه اصطلاح به كار برد و گفت خیلى حرف میزنه و سر و مغزم رو ميخوره! فكر كردم منم براى خاله دقیق

ادامه مطلب  

سیکل معیوب  

یه چیزی رو فهمیدم.وقتی به اون روزا بر میگرده، منم به اون حسا بر میگردم به همون روزا.
نمیتونم نگاهش کنم. نمیتونم دوسش داشته باشم. نمیتونم بهش محبت کنم.
ازش فراری می شم. چیکار می تونم بکنم؟
اون با اینکار تلاش می کنه برای خوب شدن حالش، و توجه ما رو میخواد که بهترتر هم بشه. و چون با این کارش حالمو بد می کنه و اون چیزی که می خواد رو نمی بینه، باز می‌ره تو پیله خودش، بیشتر ميخوره نوشیدنی، و بیشتر حال منو بد میکنه. و این سیکل معیوب هی ادامه داره!
به نظرم

ادامه مطلب  

227  

میدونی اگه تو این دنیا یکی رو نداشته باشی که بی فکر و هر دم بیل چشماتو ببندی و دهنتو باز کنی تا هرچیزی تو اون مغزت وول ميخوره رو بریزی بیرون.. یعنی چی؟!
بدترش میدونی کجاس؟ اونجایی که یه مدت تنها چیزی که تو این دنیا داشته همون ادمه بود که هر موقع شبانه روز، هر حرفی رو براش مینوشتی و میگفتی و اون قربون صدقت میرفت!! حالا چیشده؟ کجای این دنیا عوض شده؟ 
همون ادم حالا پیشمه.. اما بیشتر از این که باهاش حرف بزنم.. حتی موقعی که بدترین حالو دارم، فقط میخندم

ادامه مطلب  

1017 - موبایل!  

خیلی از موبایلم بدم میاد نمیدونم چرا! 
متنفرم ازش! 
وقتی زنگ ميخوره و مجبورم جواب بدم انگار میخوان منو اعدام کنند از بس زورم میاد!
کاش میشد موبایل نداشت اصلا 
خیلی دوست دارم موبایل نمیداشتم. اینطوری خیلی متعلق به خودت بودی ولی الان هر کی هر جا باشی پیدات میکنه و اگر هم جواب ندی کلی گله و شکایت که بهش زنگ میزنیم جواب نمیده. 
چرا هیکشی براش قابل قبول نیست که بعضی ادمها از تلفن بدشون میاد مثل من! 
مخصوصا از تماسهای زیادی هر روزه .. 
موبایلمو نمیتو

ادامه مطلب  

....  

لیست مخاطبینت رو میگردی...هزارنفر توش هستن و دلت نمیخواد باهیچ کس حرف بزنی...
ده تا کانال داری و کلی پیام نخونده که حوصله خوندن هیچ کدومشون رو نداری
میری اینستا و اونجا هم اوضاع همینه...همه جا همینه
کلی حرف و تو حوصله هیچ کدوم رو نداری
حست شبیه آدمیه که تو وسط شلوغی و جیغ و داد یه عروسی میخواد بشینه گریه کنه
یه بغض داری تو گلوت که شده شبیه یه بمب ساعتی
ازم میپرسه جایی کار میکنی...میگم نه......ولی تو دلم میگم آره کار میکنم ولی اش متنفرم....کاریه هرروز ب

ادامه مطلب  

اوضاع مخرف  

مثل این فیلمای تخیلی که از آدما یه نیرویی خارج میشه از من داره تنفر خارج میشه ، با همه عین سگ رفتار میکنم. انگار تنفر از خودم داره بخش میشه تبدیل میشه به تنفر از همه...اصلا حتی از صدای غذا خوردن و نفس کشیدن بقیه دارم بالا میارم.امروز رفته بودم شهرکتاب اینقدر شلوغ بود اصلا دیوونه شدم نمیتونستم این همه آدمو تحمل کنم.
هر روز خدا که پا میشم‌ یه احساس گناه وحشتناک رو سینمه همش از خودم میپرسم تو خونه چیکار میکنی لعنتی؟ بزدل بودن و احمق بودنمو هی به ر

ادامه مطلب  

شخصیت من در96  

امتحان امرو خوب بود !! 
امرو میخام از خودم بگم !ی دختر غد و ی دنده ک بقول یکی اگ از غرورم بزنم خیعلی چیزارو میتونم بفهمم اما خو هرکی ی شخصیتی داره ، لجبازم و دوس دارم از همه چی سر دربیارم ک این کارم ی روز سرمو ب باد میده :/ خیلی زود بهم بر ميخوره ، رک عم و جواب هر کسو همونجا بهش میدم تا برم پشت سرش بگم، خدا عصبانیتمو ب هیشکس نشون نده خیعلی تندگو میشم مث بابام!! ینی قهر ها و عصبانیت های الکی هم زیاده اما وقتی عصبانی واقعنی بشم دیگ فاجعه میشه !! (خیعلی ب

ادامه مطلب  

شخصیت من در96  

امتحان امرو خوب بود !! 
امرو میخام از خودم بگم !ی دختر غد و ی دنده ک بقول یکی اگ از غرورم بزنم خیعلی چیزارو میتونم بفهمم اما خو هرکی ی شخصیتی داره ، لجبازم و دوس دارم از همه چی سر دربیارم ک این کارم ی روز سرمو ب باد میده :/ خیلی زود بهم بر ميخوره ، رک عم و جواب هر کسو همونجا بهش میدم تا برم پشت سرش بگم، خدا عصبانیتمو ب هیشکس نشون نده خیعلی تندگو میشم مث بابام!! ینی قهر ها و عصبانیت های الکی هم زیاده اما وقتی عصبانی واقعنی بشم دیگ فاجعه میشه !! (خیعلی ب

ادامه مطلب  

با هیچکسم میل سخن نیست  

امروز بیرون بودم  ی سری کار داشتم.بعد مدت ها با قدم زدن توی چهارباغ،رفتن به مرکز تحقیقات و مرور  خاطرات حالم بهتر شدحس می کنم انرژی ندارم و دیگه دوست ندارم برم سر کار فک کنم از یه طرف طعنه های مدیرا از یه طرف این که کلی کار دارم و کلی برنامه تو ذهنم اما انگیزه هیچ کدوم ندارم وجودم ميخوره از یه طرف دیگه نبودن تو اونطور که باید باشی.بردا روز آخر خونس تو این هفته اصلا اصلا دوست ندارم برم خوابگاه ولی با قول خودو و بقیه تنبلی کردم و انتخاب خودم اشکا

ادامه مطلب  

الا بذکرالله تطمئن القلوب.با یاد او دلها ارامش میگیرد  

ای خدا بازم نتونستم جلومو بگیرم  اومدم وب .بهش پیام دادم البته شک داشتم شمارشه چون یادم رفته بود ولی وقتی گفت خط عمومه شک کردم تا اینکه اسمشو گفت خوشحال شدم هنوز شمارش تو مغزمه.کنکورم خراب کرده بود.نخواستم بگم که امسالم کنکورو  .....چون حس من هیچ وقت اشتباه نمیکنه.یه سوال پرسیدم جواب نداد هر چن حس میکنم  و چیزایی حدس زدم.هر چن هر کاری میخاد میکنه اخرش یه وقتی میفهمه که هیچ کس مثل من به فکرش نیست و تو قلبش جا نداره فعلن بذار خوش باشه.اونی که میخاس

ادامه مطلب  

نی نی طوطی گشنگ عشقول ناناس من!  

 
پست قبل دقیقا نمایانگر اینه که این چن روز همش به خودکشی فکر کردم :|
ولی بیخیال این فکرای مزخرف که شاید یه روزی عملی بشه !!!
خبر خوب کله سحری اینه که...
مامانبزرگ شدم :))))))
خلاصه که بیارید ناپلئونی رِ
دیشب 
یکی از تخم طوطیام
جوجه شده
البته جوجه که نه
یه تیکه گوشت لخته که تکون ميخوره
از تو تخمشم جیک جیک میکرد
الان که دیگه هیچی
بلاچی،نیمده دل همه ی اعضای خونواده رو برده :)
 

ادامه مطلب  

چقدر کتاب میخونی؟!  

 
این روزآ داشتم به ناهنجـآری فکرمیکردم !
چی میشـه اینقدر بدی زیاد میشه؟ این کمبود ها حس میشـه ؟ از کجـآ میاد و چی باعث بانیش میشـه . توی هرمشکلی نگـآه کردم از چه رفتاری چه عقایدی چه احساسی و ...
فهمیـدم این بی فرهنگی ها یک دلیلی بیش نداره !
مثلاً بی فرهنگ ها رفتار های متنوعی دارن . یکی آشغـآل میریزه زمین یـآ یکی تو مکـآن عمومی بلند بلند حرف میزنه یـآ یکی توی کتابخونه غذا ميخوره  یـآ یکی دیر به دیر حموم میره ُ بودنش توی مکان عمومی فاجعس یا یکی متل

ادامه مطلب  

 

دیگه اینبار نیومدم برای تو بنویسم،نیومدم تامخاطب حرفام خودت باشی جان دلم اینجا اومدم تا باخدا حرف بزنم رودرروش بشینم و زل بزنم بش و بگم ازتموم دنیات از تموم مخلوقاتت من بودن تاهمیشه کنار این ادمو میخوام،قسمش بدم میدونی همیشه وقتی میخوای خدارو قسم بدی میمونی ک چی بگی خدایا توروخدا،دوس دارم عین این بچه ها که گریه میکنن واسه اسباب بازی که واقعا دلشون خواسته گریه کنم...وهیچ حسی ب نظرم واقعی ترازاین نیست 
اولین و اخرین باری که چیزیو تااین اندا

ادامه مطلب  

105  

+دیروز رو رفتیم هفت حوض...خرید مثلا... مسخره بود! فقط راه میرفتیم...عطیه ولی یه چیزایی خرید! حوصله نداشتم...چیزی هم به نظرم قشنگ نیومد! فقط مثِ همیشه میپریدم جلوی مغازه های ساعت فروشی و نگاه میکردم...
یه مجتمع اختصاصی واسه ساعت فروشا هس اونجا....میخواستم برم تو ؛ ولی خودخواهی بود...بقیه اندازه ی من ساعت دوست نبودن!
بعد از فروردین یکی میخرم...برای هدیه ی تموم شدنِ خدمت یه بنده خدایی....
..
+مرتضی میگفت فاطمه و مهرداد از زلزله ی قبلی تا حالا ، شبا میرن تو پا

ادامه مطلب  

گلابتون دل شکسته  

حالم بده..خیلی بد...وقتی از کسی که براش همه کار کردی براش هیچوقت بد نخواستی براش همیشه آرزوی خوشبختی داشتی بدترین رفتار رو میبینی حالت بد میشه..
وقتی از دوستی که بهش اعتماد کامل داشتی خیانت میبینی حالت بد میشه..
دیگه به هیچکس اعتماد ندارم..حالم از اسم رفیق و رفاقت به هم ميخوره..
گفته بودم که خواهرم داره یه تصمیم غلط میگیره و فکر میکنه که همه باهاش دشمنن! به دوست مشترکمون گفتم باهاش حرف بزنه و نذاره که این اشتباه رو مرتکب بشه ..دیشب متوجه شدم که او

ادامه مطلب  

هدف داریم  

دوران سختی بود دورانی که ارک بودم.......زندگی کردن با سهیلا و فاطمه واقعا سخت بود برام......وقتی میدیدم مامان جقد حرص ميخوره......فهیمه و خودم چقد حرص میخوریم واقعا برام سخت بود...........وقتی به همه ی اتفاقاتی که برامون افتاد فکر میکنم ...میبینم در ین که ما خونمون رو از دست بدیم و مجبور بشیم بیایم تهران یه حکتی توش بوده......حکمتی بوده که ما از اراک لعنتی دل بکنیم وبیایم تهران.....اگر تهران نمیامدیم معلوم نبود من من میتونستم کار پیدا کنم یا نه؟؟
واقعا خواست

ادامه مطلب  

مهتاب  

میگفت: من خودم همیشه به بچه ها میگم هیچ وقت زمان مستی گوشی دستتون نگیرید اما باز هممون گوشی دستمونه! من خودم چندبار گند زدم!دپرسیدم: پیش کی؟   گفت: پیش دوست دخترام! اصلا داستان من و مهتاب همینطوری شروع شد! اسم مهتاب که اومد مثل دفعات قبل که اسمش میومد یه چیزی انگار توی دلم وول خورد یه حس بدی که دوسش نداشتم!
ادامه داد: یکی از بچه ها کنیاک گرفته بود ، خورده بودم مست بودم مهتابم نمیدونم از مهمونی ای جایی برمیگشت مست بود تکست میدادیم یهو گفت من بهت ح

ادامه مطلب  

مرد باید *مرد* باشه  

مرد اونه که وقتی با اخم نگات میکنه
بفهمی باید شالتو بکشی جلو.... 
نه پسرای الان که تو قرار اول
میگن شالتو بردار ببینم موهات چه شکلیه! 
مرد اونه که شیطنت و خنده هاش پیش تو
و اخمش مال بقیه ست....
نه پسرهای الان که باهمه میگن میخندن،
به تو که میرسن فکرمیکنن با اخم و بدخلقی مرد شدن! 
مرد اونه که بعضی اوقات
انقدر درگیر کار و زندگیش بشه که
تو باید بری یه کم تنوع بدی به زندگیش....
نه پسرهای الان که انقدر بیکارن دائم 
باید براشون توضیح بدی که علاف نیستی


ادامه مطلب  

جمعه ها مثه سگ همش آخر هفته پاچه اتو میگیرن  

دلم نمیاد دی اکتیو کنم ولی امشب گفت فبلترشکنت ران میشه گفتم آره گف توئیترت چظور گفتم بله گف بازش کن! خندیدم گفتم حالا نه و گوشیو گذاشتم روی میز نمی دونم اون چی فک میکنه ولی من نگرانیم این بود که غر غر هامو درباره ازدواج و اینا توئیت کرده باشم و ببینه و ناراحت بشه سه چهار بار گفت و من محل نذاشتم چون تو جمع بودیم ادامه نداد و من بفکر فرو رفتم! خیلی بد هست من تنهای تنهام و کسیو ندارم! ینی دارم همه دور و برم هستن ولی واقعا تنهام و این تنهایی توصیفی ند

ادامه مطلب  

ترس.ارزوها.و....  

میترسم از همه اون چیزایی که زندگی هنوز رو نکرده.شاید در پس هر سختی و اتفاق بظاهر ترسناکی چیزهای خوبی باشه.شاید هزاران خوب هزاران راه هزاران خوشبختی در انتظار باشه ولی ته دلم میترسم.از همه چیز.از هرصدایی هر صدایی.ولی نباید یادم بره که خدا هست.من معتقدم هرکسی نون ایمانشو ميخوره.هر آدمی به اندازه ای که به خدا ایمان داره و خدارو باور داره خدا توی زندگیش هست.و من هم باید خدای زندگیمو بزرگ کنم به اندازه ای که هست.دیشب نتونستم بخوابم.یه جور استرس بی

ادامه مطلب  

زمستون همش برفه!  

لبوهای داغِ زمستونِ خیابون بهار و اون نیمکتها ی همیشه ی خدا یخی که روش میلرزیدیم و لبو میخوردیمو که من از پر قنداق بلد نبودم!تو یادم دادی! 
یا اون خیابون فرعیِ حشمت که تهش میخورد به کبابی همیشه شلوغ حاجی نصرت که واسه دوسیخ نون و کباب داغ نیم ساعت باید توو سرما منتظر وایمیسادیمو! 
یا گشتن توو ایستگاه خطی تاکسیا دنبال اونایی که رادیوشون روشنه و کز کردن گوشه ی صندلی هاش و گوش دادن و کیف کردن از موزیکاش، وقتی که تنمون از گزگز سرما شل میشد و کم کم گ

ادامه مطلب  

حال بد  

برگشتم ولی بدتر از قبلم. حالم خوب نیست. سرگردونم. بلاتکلیف. فشار روم هست. احساس میکنم بازندم. حالم خوب نیست. خیلی بالا و پایین خیلی دارم. راهکار؟شایدم دارم فرار میکنم، شاید دارم خیلی کمال خواهانه به قضیه نگاه میکنم. شاید زندگی رو سخت گرفتم. شاید مسیر رو درست نیومدم. ولی حالم از این شایدا به هم ميخوره. پس کی دوباره روزای خوب برمیگرده؟ دوست دارم کارایی کنم که همیشه ریسکی میدونستمو و انجام نمیدادمشون. مثلا برم با یه دختر حرف بزنم دردل کنم. ما

ادامه مطلب  

هر از چندگاهی میام اینجا سر میزنم  

ساعت 5وخورده ایی عصر رسیدیم تهران دیروز صبح زود رفتیم لاهیجان مراسم چهلم خانوادگی بگیریم بدون اینکه کسی و دعوت کنیم از گلهایی که سر قبر گذاشته بودن مشخصه عمه ام اینام بودن برای چهلم گرفتن
اصلا دلمون نمیخواست باهاشون برخورد داشته باشیم ولی شانس نداریم که وقتی رفتیم بازار عاقلیه لاهیجان من و الی در حال پخش کردن نون خرمایی دیدن و خلاصه از دستشون در رفتیم !
حتی حاضر نیستیم باهاشون سلام علیک داشته باشیم در این حد حس بدی داریم ازشون
یِ ایده جدید

ادامه مطلب  

فقیر  

هعیییییییییییییییییییی
باز 9 دی و یاد اون روزها...
سالها پیش از یه چیزایی گذشتم تا روشنگری..
بعد از مدتی... یه یار موافق...
احساس من از این عشقایی نبود که طرف رو مقصد بدونم، حدیثه ، یه همسفر ناب برای یه مدل خاص زندگی... خاص که میگم، نه به معنی اینکه چون بهش یه احساس منحصر به خودش داشتم، خاص بود ، نه
خاص به این معنی که ، قلبامون یه اتفاق مشترک داشتن، یک مسیر مشترک و یک جفت پای مشترک و و یک احساس مشترک به اون مسیر و هدف مشترک.
ولی اون بیشتر از اینکه با قل

ادامه مطلب  

چیزیت به «آدم» میخوره؟  

 
من خیلی کارها کردم و برایشان دلیل منطقی نداشتم اما چون پای قلبم و چشمم وسط بود بعد از آن چیزی را نشنیدم و ندیدم.
 
همه فکر می کنند من هنوز به بلوغ عاطفی نرسیدم که به اجناس مذکر احساس«وااای اون به من نگاه کرد.پس دوسم داره...منم دوستش دارم!» ندارم.اما چه کسی آنقدر نزدیک است که رد نگاه مرا ببیند؟من عاشق معمولی ترین لباس ها،خانه ها،آدم ها و کار ها می شوم و می توانم زیبا ببینمشان.معمولی ترین دوست ها از آن من هستند.قیافه و وضع مالیشان معمولی و روابط

ادامه مطلب  

ارائه(راضی بودم از خودم)  

امروز با یکی از دوستانم ارائه فرانسه داشتیم یعنی نشست بود 1 ماه قبل این استاد عزیز  به ما گفته بود اماده باشین و برنامه خوبی داشته باشین  حالا من دیشب یادم اومد استرس شدیدی داشتم و تا صبح هم ساعت 6 بیدار بودم  1 از دوستان با مرامم اتفاقی به اتاقمون اومد و رسم مرام و معرفت به خرج داد و نیمی از متن ها را ترجمه کرد و هم چنین به دوستم الکساندرا پیام دادم  میشه راهنماییم کنی این متن ها رو به فرانسه ساه برام برگردونی  خیلی راهنمایی و کمکم کرد با اینکه

ادامه مطلب  

پنج-اگه گذاشت من اینو پست کنم !  

سلام علیکمصبح اول هفته تون بخیر
امیدوارم هفته پیش رو پر از اتفاقات خوب باشه براتون 
قبل از بدنیا اومدن پسرک عاشق تاریخهای رُند بودم، مثلا سومین هفته از سومین ماه سومین فصل سال :)) یا چیزایی شبیه به این. بعد از اومدن پسرک به زحمت میتونم بخاطر بیارم که دوشنبه است یا سه شنبه! :)) یه روز با دوستم رفتیم بیرون و خوش گذروندیم، بعدش متوجه شدم که تاریخ اون روز 8/8 بوده و کلی ذوق زده شدم :)))
یه روز واسه خرید رفتیم و پسرک رو هم بردیم، خوابش میومد اما وسط اون شل

ادامه مطلب  

عشق واقعی ...  

خیلی قشنگه . حتما بخونید .
پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!دختر: توباز گفتی ضعیفه؟پسر: خب… منزل بگم چطوره؟دختر: وااااای… از دست تو!پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟دختر:اه…اصلاباهات قهرم.پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.دختر: … واقعا که!پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟دختر: لوووس!پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی د

ادامه مطلب  

Santa in jandals, Santa in boots  

چهار روز پیش. 
منتظرم که غذام آماده بشه. سالاد گوشت آرام پز گوساله. با یه بطری آبجوی تیره مشغولم و اینها رو مینویسم. توی یکی از شعبه های داینر که غذای غربی سرو میکنه، و البته به حساب شرکت، ده هزار کیلومتر دورتر از خونه. تا چند سال پیش، این تصویر شغل ایده آلم بود. حتی تا همین چند ماه پیش. خرس خدای در دسترس من بود و آرزوم این بود که پا جای پاش بذارم. هنوز هم هست. نه که باشه، ولی رسیدن به جایی که خرس هست- حد اقل توی بعضی از زمینه ها- برای من پیشرفت حساب

ادامه مطلب  

دلم تنگ شد برای بچه های کلاس  

ما با دکتر شریفیان کلاس داشتیم ساعت 10 تا 12 کلاس45 و مورخه 5 دیماه96
سلام بچه ها حالتون چطوره از امروز تا روزگاران بعد خوب باشید لطفا
منو مرجان بیرون ایستاده بودیم استاد اومده بود کلاس و ما دیر اومدیم...ولی اتفاقی نیفتاد نه استرسی و نه دلهره ای...استاد الان داره درس توضیح میده....تلفنش زنگ زد..گفت: الو آقا سعید من تو کلاسم بعدا بهت زنگ میزنم... من رفتم بیرون آخه یه کاری داشتم....وقتی برگشتم دیدم استاد داره از جن حرف میزنه  میگه: ممکنه الان یه عده جن این

ادامه مطلب  

نسبت زندگی با باورهای ما  

به نام خدایی که در همین نزدیکیست...
سلام . یه مدت زمانیه که مطلبی جدیدی تو وبلاگم نذاشتم . دلیلش کمبود وقت نبود. دلیلش نبود موضوعی بود که بدرد بخور باشه .
اصولا چیزی ب ذهنم برسه اما خودم تجربه ش نکرده باشم ، تایپش نمیکنم.
پس وبلاگی دارم بر طبق اعتقادات و تجربیات خودم و اگه از مطلبی استفاده کنم حتما ذکر میکنم تو برچسب ها.
اگه علاقه ای به موفقیت ندارین لطفا نخونید متن رو ، چون باعث اتلاف وقتتون میشه و یه چرت نگویی به من . ^_^
قبلا هم در این مورد نوشتم ا

ادامه مطلب  

سخت میگذره.........  

سلام خوبین انشالله؟
بعد تقریبا یک ماه فرصت شد دوباره این صفحه گوش شنوایی بشه برای حرفام........درسته این مدت خیلی حرفها بود خیلی مسائل میشد که در موردشون نوشت و کلی غر زد و خون رو تصویه کرد ولی فرصت کم و مشغله زیاد و صدالبته خستگی های شب که باعث میشه شبا قبل از اینکه کله مبارک به بالشت برسه یه خواب عمیق و چیزی در حد مرگ رو تجربه کنم این فرصت رو ازم گرفته ........
روزایی که گذشت نمیگم روزای بدی بودن ولی سخت گذشتن تعویض منزل از یک طرف و درگیری های دیگه م

ادامه مطلب  

عمه نوشت به همراه تم شیطانی  

سلام و صد سلام مجدد به عزیزان دلم خب عارضم به خدمتتون که من تا 5 عصر کلاس داشتم و جلسه آخر بود، داشتم برمیگشتم خونه تو اتوبان بودم که اقای یار تلگرام داد و یکم چت کردیم، گفتم در چه حالی ؟ چگونه ای ؟ گفت دارم میرم خونه عمه ئه سرین !!! و من برای لحظاتی حس کردم کرخت شدم ....گفتم کجا ؟! گفت پیش عمه ئه سرین !!! عمه ئه سرین تهران خونه داره، ساکن کردستانه، هر از گاهی میاد تهران واسه چک آپ و اینا. گفتم کشیک نداری؟  گفت کشیکم ساعت 10 شب شروع میشه، دیشب بعد کشیک

ادامه مطلب  

140  

بسم الله الرحمن الرحیم
انیمیشن موآنا رو دیدید یا دلیر رو ؟ این مدل انیمیشن هایی هستند ک برای نسل امروز ساخته میشه . بر خلاف ماها ک نشستیم سیندرلا و زیبای خفته و سفیدبرفی دیدیم ، یکسری دختر ضعیف از لحاظ عملکرد مثبت برای نجات خودشون ک فقط و فقط مهربون بودن تا یروزی معجزه کائنات رخ بده ی نفر ک هه چیز تمومه بیاد و اونا رو نجات بده . این دخترا تن ب هر ظلمی دادن و جای تلاش برای نجات خودشون فقط مهربون بودن و خوش قلب و ما درکنار این انیمیشن ها بت من و اسپ

ادامه مطلب  

عکس های سریال انتقام شیرین  

خلاصه داستان سریال انتقام شیرین و عکس بازیگران سریال ترکی
یکی از سریال های ترکی که بسیار پر بیننده است سریال انتقام شیرین Tatlı Intikam است که سال 2016 از Canal D پخش شد. امتیاز این سریال در پایگاه فیلم و سریال Imdb نمره متوسط 5.9 است.
خلاصه داستان سریال انتقام شیرین
پلین دختری زیبا است که زیاد در روابط عاشقانه خوش شانس نبوده است اما سرانجام بخت به او روی می آورد و به شاهزاده سوار بر اسب سفید می رسد. او با تولگا آشنا میشه و تصمیم به ازدواج با اون میگیره. ام

ادامه مطلب  

روش ترک خودارضایی  

به نام خدا
موضوع :روش ترک خودارضایی
سلام اسم من حسین است تواستان اصفهان زندگی می کنم وسن زیادی هم ندارم من تونستم بافرمول های داداش رضا خودارضایی راترک کنم وداداش رضا هم به زودی می شناسیدش خودارضایی ترکش سخته میدونم ولی باید تلاش کردبرای پیداکردن حفره ها توترک خودارضایی باید از این کارخسته بشی و از خودت بدت بیاد ومیریم مرحله دوم باید چشاتو کنترل کنی میدونی کسی که سرشا موقعی که نامحرما میبینه بندازه پایین یا به اسمان نگاه کنه چقدر ثواب دار

ادامه مطلب  

816  

وقت نشد بنویسم...
شب تولدم باهم رفتیم بیرون دور خوردیم...
چجوری شد؟
شب ساعتای 7ونیم اینجورا بود که دیدم تو جمع کردن خونه ناتوانم...خاله بزرگه اعلام رسمی کرده بود که داره میاد و راه افتاده از شهرستان...ماهم که همیشه هشت خونمون گرو نهشه...دست تنها..مریض...علیل...دیدم نمیتونم...زنگ زدم سیس سر کار بود...گفتمش نمیتونم تنها...گفت بزار شب میام باهم....پیام دادم به العبد گفتمش بریم بیرون....یجورایی باهاش کار داشتم...عصرش تو سایتی با یه مشاور صحبت کرده بودم...دلم خ

ادامه مطلب  

107  

وقتی بعد از اربعین از کربلا برگشتم ، دایی مامان قرار بود که بیاد خونمون..دیدن من و عطیه!...
خودش آدم مذهبی ای هست ولی خانومش نه خیلی...خودش چند باری قصد کرده بود بره کربلا ولی خانومش مایل نیست فعلا...که دلایلش هم منطقیه!
همون روزا مامان وقتی دید تمایل دارن بیان خونمون ، یه شب شام دعوتشون کرد...من بادمجون شکم پر درست کردم و اونم یه غذای دیگه درست کرد و ...خلاصه خوب بود! 
حالا یک هفته ای میشد که خودش با بابابزرگ رفته بود کربلا و برگشته بود....اولین بارش

ادامه مطلب  

دلم برات تنگ شده........  

سلام عزیزانم ........امیدوارم همگی خوب باشید ....
دیروز دومین برف امسال بارید و شعفی وصف ناپذیر در موجود همه امون ایجاد کرد .............خدا روشکر نسبت به سال قبل میزان الودگی کمتر هست .....سرما شدید هست و تقریبا هر روز زیر صفر درجه هست و یخبندان ولی خوبه خوشم میاد همیشه از هوای سرد و خیلی خیلی ترجیح میدم به گرما..............
روزهایی که میگذرن خداروشکر بد نیستن البته که همیشه کار و گرفتاری هست و اجتناب ناپذیر هست درگیری هایی که به واسطه ی کار پیش میاد ولی خدار

ادامه مطلب  

3 دیِ 96  

ظهر، ساعت 12، که تو کلاس کاووسی نشسته بودم و از کلاسای صبحم به خاطر بیداری بیش از حد شب قبلم جا مونده بودم؛ به این فکر میکردم که بیام و قولایی که بارها به خودم دادم رو بنویسم.
همونایی که عمل نکردن بهش منو دیوونه میکنه اما، نمیدونم چرا بازم عمل نمیکنم
انگار مریضم. ی دخترمریض خودآزار
بعد الان که واردد وبلاگ شدم، الان که از ساعت 9:40 دیقه عصبیم
تصمیم بیام و از عصبانیت این روزام بنویسم.
من نمیدونم ادما چرا یهو به ی جایی میرسن که جواب هم رو دادن هم برا

ادامه مطلب  

خاطره عرفان عزیز  

 

 
 

سلام سلام...
خوبید؟؟خوشید؟؟چه خبرا؟؟امیدوارم روزگار بروفق مرادتون باشه...میشناسینم دیگه...اگه نه که فلک داریم...تعارف نکنید...خب یه معرفی کنم..عرفان 28..متاهل...ومهندس مهندددسس کامپوتر( مجبورم..یه بار گفتم کامپوتر خالی فکر کردن مغازه لوازم کامپوتر رو دارم)خب واما خاطره:ماجرا ازین قرار که بعد از فوت مامان جون (مامان بابام)برای بهبود روحیه باباجون قرار شد یه کاری کنیم اساسی...یه روز که خیر سرمون منو سجاد (پسر عموم.،همسن(
قرار شد بریم وسایل ماد

ادامه مطلب  

یک یکشنبه معمولی  

یکشنبه ها روزهای وحشتناکیه. البته وحشتناک که برای اتفاقات بزرگ و ناگهانیه، مثل جنگ. اگه یه روز نیروهای آمریکایی از آسمون بیفتن تو مدرسمون، اگه هنوز باشم، وقتی که میام خونه، اگه خونه و مامانم و داداشم هنوز باشن، براشون کلی اتفاق تعریف کردنی دارم که هر بار تعریف می کنم قلبم شروع به تپیدن میکنه. 
نه وحشتناک نه. امروز نه جنگ شد و نه زلزله اومد. امروز هیچ اتفاقی نیافتاد. امروز فقط، یکشنبه بود. 
یه یکشنبه معمولی. مثل تمام یکشنبه های معمولی. نه اول ه

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1