01  

از دور دیدنش. دلم هوری ریخت. داشتم از خوشحالی بال در میاوردم ولی حیف. 
 
خودش و زد به اون راه. داشت مثلا با موبایلش بازی میكرد و من و ندید.
 
یه چند قدم اونورتر كه رفت رو به دوستم كه كنار من ایستاده بود كرد و بهش سلام كرد. من همونجوری رو به یه نقطه ی رو به روم خیره شده بودم و مثلا هیچ اهمیت ندادم. دلم میخواست اون لحظه با صدای بلند گریه كنم.
 
 یعنی اینقدر از من متنفری؟ 
 
حالم ازت بهم ميخوره لعنتی!!!! 
 
23/8/18 2:13PM

ادامه مطلب  

03  

تیك تاك ساعت من و اذیت میكنه. با هر ضربش روحم و آذار میده. میشه زمان بیاسته؟؟؟ یا نه برگرده به عقب. به ٣ ماه پیش. به روزی كه با خوشحالی داشتم مرفتم. خوشحاله خوشحال!!! فقط میخواستم برم. فكر میكردم همه چیز خوب میمونه. از اون حادثه ١٥ روز میگذره. هر روزش برام مثل یه سال گذشت. چرا این طور شد؟ مگه من چه كار كرده بودم كه اینطوری باید تاوان پس بدم.خدایا یه كاریكن كه همه چیز مثل قبل خوب بشه. بخاطره من نه! بخاطر مادرم. اون هم تو این ماجرا داره غصه ميخوره. نذار

ادامه مطلب  

 

 
در جمع های مختلف گاهی چنین سوالی مطرح میشد ..؛
عشقت پیشت نباشه سخته یا اینکه پیش کسی دیگه باشه؟!
شاید در نگاه اول سوال یجوری بود ...اما هر کس با هر سنی در ضمیرش فکر میکرد ..
تموم افراد جمع همیشه میگفتن خببب اینکه با کسی دیگه باشه ...
و من همیشه سکوت میکردم ....
الان با یققین میتونم بگم عشق همه ی اون ادم ها "ناخالصی داشت "
ناخالصی از جنس حسادت ....طمع ...خودخواهی .... در بند کشیدن ادم ها ....
امشب با یققین میگم "سخت وقتی که نباشه !
.........
مهم نیست اصلا با کسی دی

ادامه مطلب  

نامه ای برای بابا لنگ دراز من!  

سلام.اول ببخشید که بهت گفتم بابا لنگ دراز.آخه هرچی فکر کردم برای تو شخصیتی شبیه تر پیدا نکردم..هرچند فکر میکنم شخصیت تو از اون خیلی والا تر هست.فرق من و اون داستان اینه که اون دختر فکر میکرد که هیچوقت به بابا لنگ دراز نمیرسه ولی من مطمءنم‌ که  این اتفاق غیر ممکنه.و البته هیچوقت هم به تو نظر نداشتم و ندارم.اصلا خیلی فرق بین داستان من و جودی هست.چیزی که فکر میکنم مشترکه اینه که هر دو یکی رو برای رویامون در نظر گرفتیم.برای وقتی که مردیم و اگر خدا ب

ادامه مطلب  

سفر به شمال لعنتی!  

آخرین باری که رفته بودیم شمال بدترین خاطره ی من از شمال شد..قشنگ همه چی دست به دست هم داده بود هوا شرجی بود منم تو هوای شرجی اصلا نفسم بالا نمیاد. خالمم که درواقع ما در ویلای اونا مستقر بودیم وقتی با مامانم جفت میشن من از پسشون برنمیام. و اونجا باید سه تا دختر خالم رو تحمل میکردم که هیییچ وجه اشتراکی با هم نداریم و همینطور شوهر خالمو که وقتی رفتیم ساحل میخواست به طرق مختلف روسری رو از سر من برداره!! نمیدونم چرا؟! هی میگه روسریتو در بیار برو تو آب!

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1