خانه دوست کجاست؟  

«خان? دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.آسمان مکثی کردرهگذر شاخ? نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشیدو به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :: « نرسیده به درختکوچه‌باغی‌ست که از خوابِ خدا سبزتر استو در آن عشق به انداز? پرهای صداقت آبی است.می‌روی تا تهِ آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد ،پس به سمتِ گلِ تنهایی می‌پیچی ،دو قدم مانده به گل ،پای فوار? جاویدِ اساطیرِ زمین می‌مانیو تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد. د

ادامه مطلب  

خانه دوست کجاست؟  

«خان? دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.آسمان مکثی کردرهگذر شاخ? نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشیدو به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :: « نرسیده به درختکوچه‌باغی‌ست که از خوابِ خدا سبزتر استو در آن عشق به انداز? پرهای صداقت آبی است.می‌روی تا تهِ آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد ،پس به سمتِ گلِ تنهایی می‌پیچی ،دو قدم مانده به گل ،پای فوار? جاویدِ اساطیرِ زمین می‌مانیو تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد. د

ادامه مطلب  

خانه دوست کجاست؟  

«خان? دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.آسمان مکثی کردرهگذر شاخ? نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشیدو به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :: « نرسیده به درختکوچه‌باغی‌ست که از خوابِ خدا سبزتر استو در آن عشق به انداز? پرهای صداقت آبی است.می‌روی تا تهِ آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد ،پس به سمتِ گلِ تنهایی می‌پیچی ،دو قدم مانده به گل ،پای فوار? جاویدِ اساطیرِ زمین می‌مانیو تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد. د

ادامه مطلب  

friend  

فریدون مشیری :دل که تنگ است کجا باید رفت ؟ به در و دشت و دمن ؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟ یا به یک  خلوت و تنهایی امندل که تنگ است کجا باید رفت ؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست ، دل که تنگ است برو خانه دوست . . . شانه اش جایگه گریه توسخنش راه گشابوسه اش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توست . . دل که تنگ است برو خانه دوست . . خانه اش خانه توست . . .باز گفتم : خانه دوست کجاست ؟گفت پیدایش کن بروآنجاکه پر از مهر

ادامه مطلب  

friend  

فریدون مشیری :دل که تنگ است کجا باید رفت ؟ به در و دشت و دمن ؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟ یا به یک  خلوت و تنهایی امندل که تنگ است کجا باید رفت ؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست ، دل که تنگ است برو خانه دوست . . . شانه اش جایگه گریه توسخنش راه گشابوسه اش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توست . . دل که تنگ است برو خانه دوست . . خانه اش خانه توست . . .باز گفتم : خانه دوست کجاست ؟گفت پیدایش کن بروآنجاکه پر از مهر

ادامه مطلب  

friend  

فریدون مشیری :دل که تنگ است کجا باید رفت ؟ به در و دشت و دمن ؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟ یا به یک  خلوت و تنهایی امندل که تنگ است کجا باید رفت ؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست ، دل که تنگ است برو خانه دوست . . . شانه اش جایگه گریه توسخنش راه گشابوسه اش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توست . . دل که تنگ است برو خانه دوست . . خانه اش خانه توست . . .باز گفتم : خانه دوست کجاست ؟گفت پیدایش کن بروآنجاکه پر از مهر

ادامه مطلب  

friend  

فریدون مشیری :دل که تنگ است کجا باید رفت ؟ به در و دشت و دمن ؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟ یا به یک  خلوت و تنهایی امندل که تنگ است کجا باید رفت ؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست ، دل که تنگ است برو خانه دوست . . . شانه اش جایگه گریه توسخنش راه گشابوسه اش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توست . . دل که تنگ است برو خانه دوست . . خانه اش خانه توست . . .باز گفتم : خانه دوست کجاست ؟گفت پیدایش کن بروآنجاکه پر از مهر

ادامه مطلب  

friend  

فریدون مشیری :دل که تنگ است کجا باید رفت ؟ به در و دشت و دمن ؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟ یا به یک  خلوت و تنهایی امندل که تنگ است کجا باید رفت ؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست ، دل که تنگ است برو خانه دوست . . . شانه اش جایگه گریه توسخنش راه گشابوسه اش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توست . . دل که تنگ است برو خانه دوست . . خانه اش خانه توست . . .باز گفتم : خانه دوست کجاست ؟گفت پیدایش کن بروآنجاکه پر از مهر

ادامه مطلب  

friend  

فریدون مشیری :دل که تنگ است کجا باید رفت ؟ به در و دشت و دمن ؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟ یا به یک  خلوت و تنهایی امندل که تنگ است کجا باید رفت ؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست ، دل که تنگ است برو خانه دوست . . . شانه اش جایگه گریه توسخنش راه گشابوسه اش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توست . . دل که تنگ است برو خانه دوست . . خانه اش خانه توست . . .باز گفتم : خانه دوست کجاست ؟گفت پیدایش کن بروآنجاکه پر از مهر

ادامه مطلب  

friend  

فریدون مشیری :دل که تنگ است کجا باید رفت ؟ به در و دشت و دمن ؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟ یا به یک  خلوت و تنهایی امندل که تنگ است کجا باید رفت ؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست ، دل که تنگ است برو خانه دوست . . . شانه اش جایگه گریه توسخنش راه گشابوسه اش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توست . . دل که تنگ است برو خانه دوست . . خانه اش خانه توست . . .باز گفتم : خانه دوست کجاست ؟گفت پیدایش کن بروآنجاکه پر از مهر

ادامه مطلب  

friend  

فریدون مشیری :دل که تنگ است کجا باید رفت ؟ به در و دشت و دمن ؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟ یا به یک  خلوت و تنهایی امندل که تنگ است کجا باید رفت ؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست ، دل که تنگ است برو خانه دوست . . . شانه اش جایگه گریه توسخنش راه گشابوسه اش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توست . . دل که تنگ است برو خانه دوست . . خانه اش خانه توست . . .باز گفتم : خانه دوست کجاست ؟گفت پیدایش کن بروآنجاکه پر از مهر

ادامه مطلب  

friend  

فریدون مشیری :دل که تنگ است کجا باید رفت ؟ به در و دشت و دمن ؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟ یا به یک  خلوت و تنهایی امندل که تنگ است کجا باید رفت ؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست ، دل که تنگ است برو خانه دوست . . . شانه اش جایگه گریه توسخنش راه گشابوسه اش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توست . . دل که تنگ است برو خانه دوست . . خانه اش خانه توست . . .باز گفتم : خانه دوست کجاست ؟گفت پیدایش کن بروآنجاکه پر از مهر

ادامه مطلب  

friend  

فریدون مشیری :دل که تنگ است کجا باید رفت ؟ به در و دشت و دمن ؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟ یا به یک  خلوت و تنهایی امندل که تنگ است کجا باید رفت ؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست ، دل که تنگ است برو خانه دوست . . . شانه اش جایگه گریه توسخنش راه گشابوسه اش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توست . . دل که تنگ است برو خانه دوست . . خانه اش خانه توست . . .باز گفتم : خانه دوست کجاست ؟گفت پیدایش کن بروآنجاکه پر از مهر

ادامه مطلب  

گل های بنفشه...  

من و مهدی ، هم کلاسی دوران دبستان بودیم.خانه ی مهدی ، دو کوچه بالاتر از مدرسه ی مان بود.یک بوته ی گل بنفشه ی پر از گل ، در باغچه ی جلوی خانه ی شان بود که همیشه دوست داشتم  سرم را ببرم داخل گل هایش و عطرشان را استشمام کنم ، یا یک قلمه از بوته اش را ببرم و در باغچه ی جلوی خانه مان بکارم ، و هیچوقت این کار را انجام ندادمچند روز قبل ، از جلوی خانه ی شان گذشتم ، یاد مهدی افتادم که الان نمی دانم کجاست و چه می کند...هنوز دیوار خانه شان را رد نکرده بودم که ی

ادامه مطلب  

گل های بنفشه...  

من و مهدی ، هم کلاسی دوران دبستان بودیم.خانه ی مهدی ، دو کوچه بالاتر از مدرسه ی مان بود.یک بوته ی گل بنفشه ی پر از گل ، در باغچه ی جلوی خانه ی شان بود که همیشه دوست داشتم  سرم را ببرم داخل گل هایش و عطرشان را استشمام کنم ، یا یک قلمه از بوته اش را ببرم و در باغچه ی جلوی خانه مان بکارم ، و هیچوقت این کار را انجام ندادمچند روز قبل ، از جلوی خانه ی شان گذشتم ، یاد مهدی افتادم که الان نمی دانم کجاست و چه می کند...هنوز دیوار خانه شان را رد نکرده بودم که ی

ادامه مطلب  

گرمسیر تو  

منم که گام می زنم همیشه در مسیر توبدون تو کجا رود کسی که شد اسیر تو؟ همیشه سرپناه تو حریم دستهای منهمیشه سایبان من نگاه سربه زیر تو تمام آن چه هست در اتاق، گوش می شودبه گوش تا که می رسد صدای چون حریر تو نگاه من که از تبار آسمان و آینه استهماره خیره مانده بر شکوه چشمگیر تو تو نیستی و غنچه های خانه دل گرفته ا ندکجاست در حریم خانه عطر دلپذیر تو؟ من آخر ای صدای سبز عشق! کوچ می کنماز این سکوت یخ زده به سوی گرمسیر تو(یدالله گودرزی)

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

زندگی  

با مادرم خانه‌ی قبل از جنگ رو چک می کردیم... مادرم می‌گفت اینجا نشسته بودی که خمپاره افتاد.. نشستم و پا دراز کردم و گفتم پ همین‌جا می‌شینم.. قرار بود این‌جا بمیرم و نمردم. همینجا زندگی می‌کنم پس.مادرم گفت ستون رو نگاه کن... تو گوشات گوشواره مرواریدی بود که فرات دزدیدشون.. دختر حجی حمادی.زورم گرفت: خونه اش کجاست؟ برم براش؟خندید و بلافاصله غمگین شد:اونجا روبرو.. تو قبرستون.. خمپاره افتاد روشون و همون‌جا بدون غسل و کفن با پدر مادرش خاکش کردن.باد و

ادامه مطلب  

زندگی  

با مادرم خانه‌ی قبل از جنگ رو چک می کردیم... مادرم می‌گفت اینجا نشسته بودی که خمپاره افتاد.. نشستم و پا دراز کردم و گفتم پ همین‌جا می‌شینم.. قرار بود این‌جا بمیرم و نمردم. همینجا زندگی می‌کنم پس.مادرم گفت ستون رو نگاه کن... تو گوشات گوشواره مرواریدی بود که فرات دزدیدشون.. دختر حجی حمادی.زورم گرفت: خونه اش کجاست؟ برم براش؟خندید و بلافاصله غمگین شد:اونجا روبرو.. تو قبرستون.. خمپاره افتاد روشون و همون‌جا بدون غسل و کفن با پدر مادرش خاکش کردن.باد و

ادامه مطلب  

زندگی  

با مادرم خانه‌ی قبل از جنگ رو چک می کردیم... مادرم می‌گفت اینجا نشسته بودی که خمپاره افتاد.. نشستم و پا دراز کردم و گفتم پ همین‌جا می‌شینم.. قرار بود این‌جا بمیرم و نمردم. همینجا زندگی می‌کنم پس.مادرم گفت ستون رو نگاه کن... تو گوشات گوشواره مرواریدی بود که فرات دزدیدشون.. دختر حجی حمادی.زورم گرفت: خونه اش کجاست؟ برم براش؟خندید و بلافاصله غمگین شد:اونجا روبرو.. تو قبرستون.. خمپاره افتاد روشون و همون‌جا بدون غسل و کفن با پدر مادرش خاکش کردن.باد و

ادامه مطلب  

صدو سی سوم :چه کنم خانه فرو می‌آید  

وقتی از یک پزشک سؤال سوال شود که انسان چرا می‌میرد؟ می‌گوید خب این دستگاه بدن جواب می‌کند و در آخر انسان می‌میرد حالا یا به روح معتقد است یا به روح معتقد نیست اگر به روح معتقد باشد می‌گوید «جان قصد رحیل کرد گفتم که مرو٭٭٭ گفتا چه کنم خانه فرو می‌آید»روح می گوید بدن مثل خانه است  این خانه خراب می‌شود  و من ناچارم بروم بیرون اما آنها که طور دیگر فکر می‌کنند جواب دیگر می‌دهند می‌گویند این روح صاحب‌خانه است مدّتی اینجا بود تا وسیله فر

ادامه مطلب  

صدو سی سوم :چه کنم خانه فرو می‌آید  

وقتی از یک پزشک سؤال سوال شود که انسان چرا می‌میرد؟ می‌گوید خب این دستگاه بدن جواب می‌کند و در آخر انسان می‌میرد حالا یا به روح معتقد است یا به روح معتقد نیست اگر به روح معتقد باشد می‌گوید «جان قصد رحیل کرد گفتم که مرو٭٭٭ گفتا چه کنم خانه فرو می‌آید»روح می گوید بدن مثل خانه است  این خانه خراب می‌شود  و من ناچارم بروم بیرون اما آنها که طور دیگر فکر می‌کنند جواب دیگر می‌دهند می‌گویند این روح صاحب‌خانه است مدّتی اینجا بود تا وسیله فر

ادامه مطلب  

صدو سی سوم :چه کنم خانه فرو می‌آید  

وقتی از یک پزشک سؤال سوال شود که انسان چرا می‌میرد؟ می‌گوید خب این دستگاه بدن جواب می‌کند و در آخر انسان می‌میرد حالا یا به روح معتقد است یا به روح معتقد نیست اگر به روح معتقد باشد می‌گوید «جان قصد رحیل کرد گفتم که مرو٭٭٭ گفتا چه کنم خانه فرو می‌آید»روح می گوید بدن مثل خانه است  این خانه خراب می‌شود  و من ناچارم بروم بیرون اما آنها که طور دیگر فکر می‌کنند جواب دیگر می‌دهند می‌گویند این روح صاحب‌خانه است مدّتی اینجا بود تا وسیله فر

ادامه مطلب  

صدو سی سوم :چه کنم خانه فرو می‌آید  

وقتی از یک پزشک سؤال سوال شود که انسان چرا می‌میرد؟ می‌گوید خب این دستگاه بدن جواب می‌کند و در آخر انسان می‌میرد حالا یا به روح معتقد است یا به روح معتقد نیست اگر به روح معتقد باشد می‌گوید «جان قصد رحیل کرد گفتم که مرو٭٭٭ گفتا چه کنم خانه فرو می‌آید»روح می گوید بدن مثل خانه است  این خانه خراب می‌شود  و من ناچارم بروم بیرون اما آنها که طور دیگر فکر می‌کنند جواب دیگر می‌دهند می‌گویند این روح صاحب‌خانه است مدّتی اینجا بود تا وسیله فر

ادامه مطلب  

صدو سی سوم :چه کنم خانه فرو می‌آید  

وقتی از یک پزشک سؤال سوال شود که انسان چرا می‌میرد؟ می‌گوید خب این دستگاه بدن جواب می‌کند و در آخر انسان می‌میرد حالا یا به روح معتقد است یا به روح معتقد نیست اگر به روح معتقد باشد می‌گوید «جان قصد رحیل کرد گفتم که مرو٭٭٭ گفتا چه کنم خانه فرو می‌آید»روح می گوید بدن مثل خانه است  این خانه خراب می‌شود  و من ناچارم بروم بیرون اما آنها که طور دیگر فکر می‌کنند جواب دیگر می‌دهند می‌گویند این روح صاحب‌خانه است مدّتی اینجا بود تا وسیله فر

ادامه مطلب  

خانه ي خالي  

خانه ات خالی شده بانوی عشقچادرت خاکی شده بانوی عشقبعد تو حیدر شکسته از کمربعد تو بانوی خورشید و قمرای تمام هست و بود مرتضیای تجلیِ صفات مصطفیبعد تو زینب به دستش شانه استرد خونت روی مُهرِ خانه استمن چه گویم بعد تو از روزگاربعد تو حیدر نخندد در بهار...

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  >