من و باران  

من و باران
دیشب من و باران؛ هوای تو
باران و یاد گریه های تو
در زیر باران زندگی کردم
بی چتر رفتم جان فدای تو
لبریز بودم از تمنایت
در کوچه سرگردان برای تو
باران هوای با تو بودن داشت
در شهر گشتم من به جای تو
می شد بهشتی دیشب از باران
بودم اگر من پا به پای تو
ساز قشنگ و نم نم باران
یاد تو بود و نغمه های تو
پرواز کردم در هوای عشق
اوج رسیدن تا هوای تو
۱۷آذر۹۶

ادامه مطلب  

باران  

بآز باران با ترانه 
 
میخورد بر بام خانه...
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روز ها یه کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟
یآدت آید روز باران !
گردش یک روز دیرین ..
پس چه شد ؟! دیگر کجا رفت ؟!
خــــاطرات خوب و شیرین باز باران بی ترانه ، بی هوایه عاشقانه ، بی نوایه عارفانه در سکوت ظالمانه ، خسته از مکر زمانه غاف‍ل از حتی رفاقت ، حاله ای از عشق و نفرت ، اشک هایی طبقه عادت قطره هایی بی طراوت ، رویه دوش ادمیت ، میخورد بر بـام خانه ...

ادامه مطلب  

شکرگزاری باران  

‍ ‏‎‏ خدا را شکر که خداوند متعال
دعای همه ما را اجابت کرد و باران آمد

ادامه مطلب  

باران  

باز باران  با ترانه 
                                     می زند بر بام قلبم
باز گریه عاشقانه میکنم یاد تو هر دم 
                     با تو بودم ای پری روزی که عقل از من گریخت 
 گر تو هم از من گریزی 
                                واااای بر احوال من

ادامه مطلب  

باران برگ  

كنارم باش امشب ، از من بگو تا سحراز روز های بی تو ارام بگو تا سحراز باران برگ بگو در ان پاییز سرداز فصل بودنت از شب بگو تا سحراز جنگ با اهریمن، تنها یی قلم ازبودنی كه نیست از شب بگو تا سحر از اولین نگاه تا اخرین خاطرهاز چشمان جذابت ، از شب بگو تا سحر

ادامه مطلب  

امیرعلی ها  

آلوده ترین روزهای تهران را در معیت برج میلاد گذراندم. از آن جا تهران را تماشا می کردیم و با این حال چیزی نمی دیدیم. همه چیز در مهی غلیظ از دود گم شده بود. حتی خورشید هم کمرنگ شده بود. نه خبری از باد بود و نه از باران. شب سوم که زلزله آمد، فردایش همه چیز دو سه برابر کمرنگ تر شده بود. غمم گرفته بود. انگار که طبیعت می خواست در سیر تکامل، ذره های بی خود و به درد نخور خود را حذف کند. انگار که خدا هم کاری با کارمان نداشته باشد. تا اینکه شبی رفتیم به خانه ی ا

ادامه مطلب  

خانه دوست کجاست ( روز سی و چهارم، ابرهای شام خورده)  

Soheil R:دوچرخه ها را از کانتر تریلی خارج کردیم و دوباره در آغوش جاده بودیم. توقف پشت رودخانه، اجازه نداده بود، طبق پیش بینی، حرکت کنیم.به روستایی رسیدیم و تا خواستیم، آدرس دهیار را بگیریم که یک کلاس مدرسه معرفی کند، پسر جوانی، ما را برد منزل برادرش و اتاق میهمان خانه.
در بلوچ رسم است که بجای چای، دودپتی صرف شود، و ما آن شب کلی دود پتی نوشیدیم.متکاهای بزرگ بلوچی جای خود را به بالشت‌های زیبا، تغییر داده بودند، اثرات تغییر فرهنگی از بلوچستان تا هر

ادامه مطلب  

امام جمعه ارومیه: عامل خشکسالی گناهان ماست! / دست از معصیت برداریم تا باران ببارد!  

امام جمعه ارومیه گفت: «معصیت‌ها و گناهان انسانها عامل خشکسالی و کاهش نزولات آسمانی است.»به گزارش ایسنا، آخوند سید مهدی قریشی در خطبه های نماز جمعه با اشاره به اینکه «اعمال و رفتار انسانها بر محیط طبیعی تاثیر دارد» افزود: «علل نباریدن باران، خشکسالی که مدتی است شاهد آن هستیم معصیتها، گناهمان و ظلم هایی است که در حق همدیگر روا داشته ایم لذا برای نجات از این مشکلات باید اعمالمان را تغییر دهیم، توبه و استغفار کرده و از خداوند بخواهیم باران بب

ادامه مطلب  

سیدحمیدرضا برقعی  

امام حسن عسکری(ع)-شهادت
 
یازده بار جهان گوشه ی زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریه ی باران کم نیست
سامرائی شده ام، راه گدایی بلدم
لقمه نانی بده از دست شما نان کم نیست
قسمت کعبه نشد تا که طوافت بکند
بر دل کعبه همین داغ فراوان کم نیست
یازده بار به جای تو به مشهد رفتم
بپذیرش به خدا حج فقیران کم نیست
زخم دندان تو و جام پر از خون آبه
ماجرائی است که در ایل تو چندان کم نیست
بوسه ی جام به لب های تو یعنی این بار
خیزران نیست ولی روضه ی دندان کم نیست
از همان دم

ادامه مطلب  

سرمای نگاه  

=======================باز امشب قهوه و سیگار ، آرامم نكردوعده ی فردای بی تكرار ، آرامم نكرد
ترد و نازک بودم و بی تو شکستم در سکوتاین حسادت های لاكردار ، آرامم نكرد
درد زخمی از تو دارم كاش مرهم میشدی حرف ناگفته ولی بسیار ، آرامم نکرد
روزهای دیر بی فردا امانم را بریدالتماس و آنهمه اصرار آرامم نكرد
درد دارد نیش خوردن از كسان خویشتنهر چه از دل گریه كردم ، یار آرامم نكرد
غصب کردی سرزمین عشق را با انتقامچون دلم را كرده ای آوار آرامم نكرد
ره سپردم سوی هامون نگ

ادامه مطلب  

زندان‌بان، غمی که درونت زندانی ست رها کن برود..  

   امروز چقدر هوا گرفته بود. فقط توانستم یک صفحه بافت‌شناسی بخوانم. باران آمد و من از جایم جُم نخوردم. حتی به باران توجه نکردم... دوباره آن تخیلات احمقانه به سراغم آمدند و مجنون شدم. بعد برای هزارمین بار موارد سر زدن به روانشناس، علائم افسردگی و بیماری‌های روان و آدرس کلینیک‌های سلامت روان اهواز را سرچ کردم. حصار خانه هم دلم را زد. دلم برای اهواز عجیب تنگ شد. یک آن خسته شدم از زنده بودن. عجیب است. تجربیات بد گذشته و عادت به تخیل دیوانه‌وار به ه

ادامه مطلب  

باران  

 

 دلم باران...
دلم دریا...دلم لبخند ماهی ها...دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور...دلم بوی خوش بابونه می خواهد.دلم یک باغ پر نارنج...دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِصبح شالیزار...دلم صبحی...سلامی...عشقی...نسیمی...عطر لبخندی...نوای دلکش تار و کمانچه،از مسیری دورتر حتی...دلم شعری سراسر دوستت دارم،دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد.دلم مهتاب می خواهد که جانم را بپوشاند.دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد.دلم تغییر می خواهد... دلم تغییر می خواهد...
نیمایوشیج

ادامه مطلب  

...  

کاش آسمان هم با دل من انقدر سر ناسازگاری نداشت...
کلی منتظر پاییز بودم تا آتش درونم را خاموش کند باران پاییزی ولی گویی 
هنوز آسمان هم حال مرا نمیفهمد ...
شاید ابرها هم حال آسمان را نمی فهمند ...
گویی تو این دنیا فهمیدن همدیگه خیلی سخت شده ...
 

ادامه مطلب  

دلتنگی  

معنی بزرگ شدن را وقتی می فهمی
که روزی چند بار دلت برای همه چیز تنگ می شود
برای روزهایی که می توانستی از ته دل بخندی و شاد باشی
 بدون آنکه نگران باشی بعد هر خنده ای گریه ست.
برای روزهایی که میتوانستی  عاشق باشی  و احساست را بیان کنی
بدون نگران بودن در مورد تمام شدن این احساس.
برای روزهایی که میتوانستی با صدای بلند گریه کنی
بدون انکه  نگران نگاه های اطراف  باشی.
برای روزهایی که میتوانستی در کنار دوستانت باشی
بدون اینکه فکر تمام شدن این روزها  ت

ادامه مطلب  

طناب ِِ دار  

طناب ِ دار ِ مشکیدیده ای؟این موهای من،اگر دست های تونباشد برای نوازشش،طناب ِ داری استکه می‌پیچدو حلقه می‌شود  بر گردنم ...
طنابی که بافته می‌شودبا بادو شانه می‌شودبا باران ...
طنابی که ضجه می‌زندبرای لمس شدن،با دست های تو  ...

ادامه مطلب  

زندگي  

زندگی را... 
گر توانستی به کام یک نفر شیرین کنی،
یا توانستی زمین تشنه ای را سرخوش از باران کنی،
 
گر توانستی تو یک مرغ گرفتار از قفس بیرون کنی،
یا توانستی که دیوار اسارت از بنا ویران کنی،
 
گر توانستی به خوان رنگی‌ات، یک رهگذر مهمان کنی،
یا توانستی بدون حاجتی هم ذکر آن یزدان کنی...
 
گر توانستی لباس بی‌ریای عاشقی بر تن کنی،
میتوانی آن زمان فریاد انسان بودَنَت‌را بر سر
هر کوی و هر برزن زنی...
 

ادامه مطلب  

خاطراتی که معنی زندگی میده!  

چشمم به پست "سکوت" که خورد... انگار یادم اومد چی می خواستم بگم...
پاییز و این که چرا حال دلم این روزا خوب نیست... خط اول رو که خوندم همه ی دلایلم بهم هجوم آوردن... یاد پارسال افتادم و روزای پاییزی که از محوطه ی دانشگاه منظره ی بی نظیر تهران رو نگاه می کردم و هر بار بیشتر عاشق میشدم. عاشق شهری که برام معنیِ زندگی میده! یاد سال قبلش افتادم که تو راه کنکور خیابون ولیعصر رو از میدون تا چهار راه پیاده گز می کردم. دستامو می ذاشتم تو جیبم. از باریک راه کنار پی

ادامه مطلب  

 

"داشتنت" باید مزه‌ىِ توت فرنگى بدهد،یا انار گلپر زده،یا آش رشته مادر بزرگ تو غروب هاىِ جمعه...داشتنت باید بوىِ یاسِ رازقى بدهد،یا بوىِ خاكِ باران خورده...نمیدانمما كه نداشتیم!اما داشتنت باید چیزِ خیلى قشنگى باشد...!
#محیا_زند 

ادامه مطلب  

آب  

فصلی دگر از تقویم را ورق زدم. تصویر کاج های عریان قطب شما نمایان گشت و خبری از ننه سرما و چله بزرگ نیامد. لباسهای زمستانی آویزان مرا به یاد کودکی دخترم  یاسمن می برند که انتظار آغوش مرا دارند.
طبیعت وارونه شده٬  سرزمین ما کم باران و تابستانی گرم  خواهیم داشت.
آب این موهبت الهی ٬ مایه حیات ٬ از ما دریغ خواهد شد. خودکرده را تدبیر چیست؟
پی مقصر نگردیم  ٬ هیچ دیواری از دیوار خودمان  کوتاهتر نیست.... 

ادامه مطلب  

عادلانه  

زیاد از خودم میپرسم چرا من؟!
منکه ۱۸ سال بیشتر ندارم
منکه باید به شادابی دانه های قرمز انار میبودم یا به سرسبزی و طراوت جنگل های شمال
حالا مثل معتادهای مواد نرسیده‌ام و کویر هرگز باران ندیده
بارها از خدا پرسیدم چرا من؟!
چطور دلش امده شادی را از من بگیرد وقتی هنوز جوانم 
زندگی ابدا عادلانه نیست...

ادامه مطلب  

هفته عاشقی ...  

شنبه شیوه لبخندت دلارام می کند ، قلب مضطربم را یک شنبه یک کلامت و یک نگاهت کوچه های دلم را به تسخیر خود در می آورد . دو شنبه دو دلی مرا یک دلی تو در خود محو می کند . سومین شنبه شعر و عشق و غزل میریزی بکاممچهارمین شنبه مستی و شور و شعور و ترانه می باری بر سرمپنجمین شنبه شش جهت را برایت گل باران می کنم و با عطر گل محمدی برایت شراب ناب می سازم تا با هم تغزل کنان مست مست پایکوبی کنیم ....و در جمعه هفت شهر عشق را برایت چراغانی می کنم .... تا عروس شهر را به حج

ادامه مطلب  

مرگ صدا می زند  

مرگی آرام مرد جوانی که بر روی لبه برج ایستاده است صدا می زند.او احساسی ندارد. او قصدش را کرده است و برای انجام هدفش راسخ است.
پیرزنی که بر روی صندلی راحتی نشسته و از پنجره مرد را می بیند، می گوید:دوست دخترش، ترکش کرده. او زنده می ماند. مردی که پالتویی بلند پوشیده و روزنامه ای در بغل دارد، سریع در حال عبور است، که در ذهنش زمزمه می کند: پول هایش را باخته است، او می میرد. دختر بچه ای که دست چپش در دست راست مادرش هست، با صدای ترسان:مامی، او آقا می خواهد

ادامه مطلب  

غزل  

نگهى سرد و خاموشت عجب دیوانه میسازد مراكمان طاق ابرویت ز خود بیگانه میسازد مراچو باران بهاران یك قدم سویم بمان زنده گیلب شیرین الماست نفس مستانه میسازد مرابیا،تو تعبیر هزاران خواب هستی در وجودم آن زلفان چو مارت بخود افسانه میسازد مرابه گفتار قشنگت انتظارم تا ابد چیزی بگوان لب هاى خاموشت عجب دیوانه میسازد مراپریشان خاطرم رویی نما در منزلم روزی بیا قدومت درنهایت مژده ی پروانه میسازد مرا

ادامه مطلب  

بیخودی نوشت :/  

لعنت به شب های چروکیده لعنت به آدم های خشکیده لعنت به این غم های لاکردار لعنت به اشکای پر از اقرار لعنت به دستای گره خورده لعنت به چشمای پر از عقده لعنت به باران های بی مقصد لعنت به عشقای پر از حسرت لعنت به تو ، لعنت به او ، لعنت لعنت به هر چه هست در خلوت لعنت به این شب های بی خوابی لعنت به این ذهنای تو خالی لعنت به لبخندای بی احساس لعنت به من ، لعنت به هر نسناس ای هر چه لعنت هست در دنیا بر لعنتی ترین حوالی ها شهابِ مظفری  •| لعنتی ترین حوالی |•

ادامه مطلب  

خاکستر  

بی تابم 
بی تاب آن لحظه ی ناب 
که در سکوت 
فقط به چشمانت زل بزنم 
در حسرتم 
تا وقت آن لحظه 
باران نبارد 
تا در خلوتم بی تو 
به جنگ دلتنگی نروم 
 
نروم تا بتوانم دوباره بازگردم 
بازهم در ژرفای گرمای وجودت بسوزم 
دانه دانه خاکستر ها در تو حل شوند 
باز هم یاد بگیرم 
کنار پنجره 
با یاد تو قهوه ام یخ کند 
 
حیف 
حیف که فرط دلتنگی 
خودم را از وجودم غافل ساخته 
در نبرد با فهمم خراب باخته 
بر تنم شلاق می زند 
به کنج اتاق پرتم می کند 
 
حیف 
حیف که بی تو

ادامه مطلب  

«شعر امام زمان»  

از میان اشک ها خندیده می آید کسیخواب بیداری ما را دیده می آید کسیبا ترنم با ترانه با سروش سبز آباز گلوی بیشه خشکیده می آید کسیمثل عطر تازه تک جنگل باران زدهدر سلام بادها پیچیده می آید کسیکهکشانی از پرستو در پناهش پرفشانآسمان در آسمان کوچیده می آید کسیخواب دیدم , خواب دیده در خیالی دیده انداز شب ما روز را پرسیده می آید کسی

ادامه مطلب  

دلم برات تنگ شده . . .  

سلام بهونه زندگیم . 
قدم می زنم در باغ خاطرات
جز تو نمی بینم
جز تو نمی خوانم
جز تو نمی خواهم
همیشه بهار است
همیشه صدای عشق دلم برمی آید
که از منِ عاشق خفته جان برایت می خواند
با خیالت قدم می زنم
تو می خندی
چشم هایم بسته
لمس این رویا چه زیباست
رویای تو در نزدیکی . 
میدونم تو بهم فکر نمیکنی . ولی نمیدونم چی شد که امدی شدی
تمام زندگیم . شدی نفس برا زنده موندن و راحت شد بگذری و
بری و نفسم رو ازم بگیری . شاید خدا میخواست بهم بگه
خوشبختی رو بهت دادم امات

ادامه مطلب  

غزل  

میشود از بی كسی،آشنا یادم كنی 
لحظه ای با یك سلام،آشنا شادم كنی
یك نگاهی با دل خسته و افسرده ام
با صدایِ خنده ات،آشنا شادم كنی 
ابر بى باران،اخر چرا ای زنده گی 
 از برای خاطراتم،آشنا یادم كنی 
خوب و بد را هر چی بود از ما نبود 
از دنیایی دو چشمت،آشنا یادم كنی 
من شكستم بار بار اخر بیا،تو بگیر 
تو از كنار تابوتم ،آشنا شادم كنی 
بر روی من ،سنگی بزن در خاك من
 چو رسم بیگانگان،آشنا یادم كنی 

ادامه مطلب  

دلم گرفت  

هـم در هـوایابـری آبـان دلــم گرفتهم در سکوت سرد زمستان دلم گرفتهرجا که عاشقی به مراد دلش رسیدهرجا گرفت نم نم باران،دلـم گرفتهرجا که خنده بر لب معشوقه ای نشستیا اینکه کرد زلـف پریشــان،دلـم گرفتبیرون زدمز خانه که حالم عوض شوداز بس شلوغ بود خیـابان دلـم گرفتامـروز جمعـه نیست، ولی با نبــودنتمانند عصر جمعه ی تهران، دلم گرفت

ادامه مطلب  

سیدحمیدرضا برقعی  

مدح حضرت معصومه(س)
همسایه سایه‌ات به سرم مستدام بادلطفت همیشه زخم مرا التیام داد وقتی انیس لحظه تنهایی‌ام توییتنها دلیل اینکه من اینجایی‌ام تویی هر شب دلم قدم به قدم می‌کشد مرابی‌اختیار سمت حرم می‌کشد مرا با شور شهر فاصله دارم کنار تواحساس وصل می‌کند آدم کنار تو حالی نگفتنی به دلم دست می‌دهددر هر نماز مسجد اعظم کنار تو با زمزم نگاه دمادم هزار شمعروشن کنند هاجر و مریم کنار تو تا آسمان خویش مرا با خودت ببراز آفتاب رد شده شبنم کنار تو 

ادامه مطلب  

:::::این چشم مگّر چقدرآب دارد؟:::::  

اشک  روان در صورتم
چشمان خون آلود 
  نمیدانم کجا میروم
غروب سرد پاییزی 
  نم نم باران با باد ملایم
بینی قرمزشده
دستها در جیب پالتو
امّا انگار یخبندان شده
سردی را تا استخوان حسّ میکنم 
یادم رفت با ماشین آمده بودم سرکار
پیاده راهی خانه شدم
فکرم به گذشته ها رفته
با خودم حرف میزنم
مثل دیوانه ها
راستی سمیرا چته؟
جوابی ندارم
سمیرا انگار مرده
به حال خودم گریه میکنم
زمانی چه آرزوهایی داشتی سمیرا؟
امیدّت  را
آن همه برنامه های زندگی چه شد؟


ادامه مطلب  

هوا ابریست...  

................. هوا ابریست .....
چه دنیایِ غم انگیزی دراین اشعارمی بینم
 
برای این دلِ ابری چو باران می توانم شد؟
در این دنیا که مردانش عصا از کور میدزدند*
 
من ازدردِ گران خود پریشان می توانم شد؟
دلا خوش باش تنهایی و آن هم عالمی دارد
 
برای این دلِ تنها ، گریان می توانم شد؟
من از خوش باوری اینجامحبت جستجو کردم
 
ندیدم همدلی آیا گریزان میتوانم شد؟
نمی خواهم ببینم چشمِ خون بارِ یتیمی را
 
برایِ خنده یِ آن بینوا ، نان میتوانم شد
دگر جانی ندارند مردمان از

ادامه مطلب  

سلام فصل سرد و تنهایی..‌  

آغوشت را باز کن دی عزیز...از راه دوری آمده ام از پاییز تلخ...از آن دورها از سرزمین نیمکتهای تنها از دورترها ...از سرزمین دل کندن ها..‌.
تنور دلت گرم است دی جان‌من ؟!از فصل باران می آیم از فصل تیغ تیزهای تنهاییاز فصل سردهای بی انتهایی...
از راه دوری آمده ام ...از عصرهای زرد فراق‌...تنم ٬دلم لرزیده ازپل های سست معبراز جمعه های بی غدار...
راه من دور است آن دورها ...از شب های سیاه بی مهماناز روزهای درد و فراقاز ثانیه های چشم براهی از قصه‌های یوسف کنعان...
آغ

ادامه مطلب  

من پر از...  

 
من پر از کوچه ام ، پر از حادثه ، پر از فریاد‌های سوزناک برگها .مرا تا انتها قدم بزن .مرا عاشقی کن .با من تا اولین دانه‌های برف قدم بزن ، تا براده‌های ابر‌های سهمناک که مقابل چشمهای ماه به پشت بام خانه ات الک می شوند !مرا راه برو تا ناکجاآباد دوستی ، عاشقی ، تا آخرین ایستگاه دلتنگی ، تا ناودان و پچ پچ دانه‌های باران ، به روی بال کبوتران !مرا از شاخه‌های درختان بپرس و با صدای کلاغها در من فرار کن !من پر از کوچه ام ، کوچه‌های پاییزی ،بارانی پر

ادامه مطلب  

باران و نسیم  

قباد دیوان سالار :
باز دلم خوشِ تو این شهرِ (شهرزاد)
بارون که بباره هم واسه اون می باره هم برای من
نسیم که بوزه هم واسه اون می وزه هم واسه من
می بینی نصرت ته عاشقیت آدمو می کشه به ورطه شاعریت ، حرفام واسه خودمم عجیبه .
هم واسم شیرینه هم جیگرمو الو میده
قسمت 2 فصل 2  شهرزاد

ادامه مطلب  

خود شکن آینه شکستن خطاست  

هرکه غم ت را خرید عشرت عالم فروخت
با خبران غم ت بی خبر از عالم اند ...
یا حسین ❤.
+ چجوری بدم تون به دنیا؟
خدا چجوری بذارمت کنار؟ تو خدای منی... تو یکی یه دونه منی... تو نفس منی، هستی من، عمر من، همه وجود منی.... ( با تم دکتر صباغ چی پلی میشه تو ذهن و می شینه به قلبم ...❤ ).
+ درباره خانم خواهر.
باران گفت دوباره عذرخواهی کن خیلی بهش برخورده. برای اینکه طبق نفس خودم عمل نکنم، از استاد هم پرسیدم. گفت دلت صاف شه که توی رفتارتم نشون بده. نه لزوما عذرخواهی مجدد زب

ادامه مطلب  

نیمه ی گمشده  

نیمه ای که هرگز پیدایش نشد را دعا کنید. شاید در کمرکش زندگی در دره ای عمیق، نفس هایش به شماره افتاده باشد. کسی نمی داند که گاهی نیمه های گمشده دلشان به صد بی دل تنها تقسیم شده و آن قدر تلاطم روزگار را حس می کنند که به همه چیز فکر می کنند جز کسی که آن طرف تر از درد نداشتنشان، ازخیال قلم و کاغذ را عشق باران می کنند. به آدمی که ته قصه های شبانه روزی، ته لمس مزه ی نداشته هایشان، از بطن قلبی مهربان در شکیل ترین واژه های قدسی دعاگویشان است. روزی می رسد که

ادامه مطلب  

پاییز پر نقطه، چرا بی نقطه شد!  

پاییز و آن احساس زیبایش چه شد
غم ها و شادیهای پرمعنا و درک لحظه های ناب و پربارش چه شد
باران ببارد شرط خوبی نیست، آخر ندارد حس، ندارد بو! ..شمیم روح رقصان و صدای گام های دل خروشانش چه شد
فرهاد شمرونی! گذر کن بر هپروت نگاه یار!
آنجا مگر، گیری خبر از آخرین گفتار پاییزت،قبل از وداع آخر خونبار!

ادامه مطلب  

ابر بر من میگرید  

 
( 15 )
====
سرنوشت آه و آشگ را
بدست آفتاب واسپردم
تا زین پس در بهانه نباشم
روضه خوان دل خویش گردم
لیکن نمیدانستم چرا ابر
اینچنین سیل آسا بر من میگرید.
 
با خود میگفتم
گیرم که ابر خواندن نمیداند
تا قادر باشد پیمان مرا
با آفتاب مرور کند
از چه رو دیواری بلند بالا
در برابر آسمان سد کرده است
تا نتواند انهدام سرشک مرا
در ایوان آفتاب تماشا گر باشد.
 
آنگاه باریکه ای آفتاب
از پس ابر سر برون کرد
تا در گوشم پچپچه ای سر دهد :
از غفلت تو در شگفتم
آخر باید کسی با

ادامه مطلب  

 

بیچاره پاییز دستش نمک ندارداین همه باران به آدم ها میبخشد اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او میزنندخودمانیم تقصیر خودش است بلد نیست مثل بهار خودگیر باشد تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد سیاست تابستان را هم ندارد که در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد ولی از پشت خنجری سوزناک بزند
بیچاره بخت و اقبال زمستان هم نصیبش نشده که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشد او پاییز است رو راست و بخشند

ادامه مطلب  

285  

 
داشتنت باید مزه‌ىِ توت فرنگى بدهد،یا انارِ گُلپَر زده
یا آش رشته یِ خانم جون تو
غروب هاىِ جمعه..
داشتنت باید بوىِ یاسِ رازقى بدهد،
یا بوىِ خاکِ باران خورده..
نمیدانم...
ما كه نداشتیم!
امّا داشتنت باید چیزِ خیلى
قشنگى باشد!
#محیا_زند
+‏ :((
 

ادامه مطلب  

تقدیر از سربازان  

مراسم تقدیر از سربازان صلح (فرماندهان یاری رسان به هموطنان زلزله زده غرب کشور) شامگاه دیروز (سه شنبه،  ۵دی ماه) با حضور امیر یوسف قربانی فرمانده هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران در سالن یاس تهران برگزار شد.

در این مراسم همچنین امیر سرتیپ دادبین فرمانده اسبق نیروی زمینی ارتش، امیر سلمانی معاون اجرایی فرمانده نیروی زمینی ارتش، سردار باران چشمه رییس تربیت بدنی ستاد کل نیروهای مسلح، امیر اصغری هماهنگ کننده سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، امیر بق

ادامه مطلب  

ز این سفرم...  

جامه ام همه چاک بشد
 
زشکستگی تنم همچون نهال خشک بشد
 
اما ز شکستگی بر سر مزن
 
چون ز شکستگی روشنی خواهی شدن
 
زین گونه بشدم که سفر را گزین کردم
 
کاش ز این سفر سعادتی مرا آید
 
و ز طرب آکنده شود بال وپرم
 
ای عدل حق ندایم را بشنو...
 
بشنو که زین گونه جفت کرده ای هرچیز را
 
پیل رابا پیل وبشر را از جنس بشر
 
کاش احدی بود در این میان
 
همچون باران رسد ز آسمان
 
وبانگ آب شود به گوش منه رنجیده
 
تا ز این آب سیراب شود تنم 
 
وخفته روم به خواب شیرین
 
کاش زای

ادامه مطلب  

نزار  

لذت کشف کردن و غوطه خوردن در چیزهای جدید و اصیل بی اندازه است. نزار قبانی یکی ازین هاست. چندهفته پیش یادم نیست درست که با کدام شعرش پیدایش کردم ولی کلمات‌اش چنان لطیف و  شاعرانه بود که باران نرمی از احساسات و فکرها بر رویت فرو می ریخت. شاید بیست شعر بیشتر ازش نخواندم ولی هرکدام‌شان را لااقل بیست بار خوانده‌ام. شعر بلندی دارد با این مضمون که «ای کاش در عصر دیگری دوست ات می داشتم» :بانوی‌ من‌ دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری‌ دوستت‌ می‌داشتم‌

ادامه مطلب  

پشیمونی برای بار بیستودوم در روز  

با این حجم اندوه
آسمان اگر بودم
هیچ ابری
بی باران نمی گذشت از من...
کوه اگر بودم
چشمه ساران بسیار داشتم
اما
بی کسی بیابانم
خویش راه افتاده ام در خویش
من تکه ابری تنها
که هیچکس
باریدنش را ندیده است
#آریا_معصومی
وقتی خودم برای خودم بیرنگ میشم،خودمو نمیبینم،اونموقع ست که کم کم همه چیز به چشمام سیاهوسفید میاد
رنگ وروی همه چیز ازبین میره وقتی به خودم میام میبینم دنیای سیاه سفیدو دوس ندارم دنیایی که اینهمه تنهامو دوس ندارم سعیمو میکنم که ادمای از د

ادامه مطلب  

آذرماه  

سلام آذرتولدت مبارک، ای هزارساله‌ی نارنجی خوش آمدیآبان که داغمان کرد و رفت تو با ما مهربان‌ باش راستی …یک سینی چای داغ برای کرمانشاهچند باران نرم و طولانی برای اهوازو هزاران سقف بی روزن برای آوارگان بیاورتو عاشق‌‌پیشه‌ترین ماهِ سالیبه آمدنت دل خوش کرده‌ایم...
جلال حاجی زاده

ادامه مطلب  

*** ماه من ***  

ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست، گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان، نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
 تو مرا داری و من، هر شب و روز
 آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من !
دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن، کارآن هایی نی

ادامه مطلب  

فرار از خونه!!  

بازم آلاخون والاخون ی.......
باران دوست پسر آورد خونه و منم فقط تونستم کیفمو بردارمو بیام بیرون از خونه تا قبل از اومدن اون پسر
نمی دونم چرا یکم رعایت دیگرانو نمیکنه؟!!!
اون می دونه من روی این مسائل حساسم ولی بازم خیلی یهویی دعوت میکنه از یارو که بیاد خونه ی ما که خونه ی مجردی و دانشجوییه دخترونه ست!!!
اونقد سریع اومدم بیرون که نه کتابی نه جزوه ای نه حتی مسواکمو نیاوردم!!! بندکفشامم نبستم ! و فوری اومدم توو خیابون تاکسی بگیرم. اخه ساعت نزدیک 10 شب بود

ادامه مطلب  

تبریک شب یلدا  

هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها یلدایتان رویایی روزهایتان پر فروغ شبهایتان ستاره باران!
 
یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آن قدر کوتاه است که یک دقیقه
بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.
یلدایتان مبارک

ادامه مطلب  

مهتاب شبی بود.....  

 
پر از چانه زنی های یک دل... که سر در گریبان هوای زمستانی شده... 
مهتاب شبی بود
پراز حرف های خیس خورده که نم کشیده اند
زیر یواشکی خواستنی های تو.... ک چقدر ارام و متین جانت را به یغما می برند.... 
و دود می شوند تمام بکر های طبیعت من.... زمانی که دیگر استعمار چشم هایت 
مرا نوازش نمی دهد... 
و چقدر میخواهم قدم بزنم در حُرم شاعرانه ی نفس های تو... 
مهتاب شبی باشد ومن... 
. در پیچ و خم کوچه های آغوش تو.... همان زمانی که
سخت مرا به سنگ فرش سینه ات می فشاری و من پر م

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >