دوست دارید به کدوم کشور بروید؟  

من دوست دارم به گشور آذربایجان مهاجرت کنم و در آنجا زندگی کنم چون هم با زبان آنجا آشنایی دارم و نزدیک به منطقه شهر پدر و مادرم است آشنا هستم با زندگی مردم کشور آذربایجان و حتی خانه های آنجا دوست دارم و آهنگ هایی که آنها می نوازند دوست دارم و سازی که آنها می نوازند به نام ترکی و چوگور است و بغیر از مردا بانوان آن منطقه آهنگ زیبایی می نوازنند و کودکانشان را از کودکی آموزش میدهند که چطوری ساز با کوکی بنوازند و آهنگ و خوانندگی را دوست دارنند و پیش

ادامه مطلب  

خود روحیه دهی  

هر چی بنشینی وبه گذشته فکر کنی جز آه وافسوس دستاوردی ندارد.
بنابراین تصمیم گرفتم آهنگ گوش کنم با (هندزفری)،زبان بخوانم، جدول حل کنم،
کتابهای درسی را مرور کنم (آمادگی برای امتحان)،مقاله بنویسم ،پیشرفت کنم
وتا قبل از مردن کارهایی که دوست دارم را انجام بدهم.
پس از امروز غصه خوردن ممنوع ،قصه بخوان

ادامه مطلب  

تغییر شاید نام دیگر زندگی باشد...  

نمی خواهم بگویم همه دردها فراموش می شودنمی خواهم بگویم حتما زمان کسی که امروز دوست داری                                           را از یادت می بردنمی خواهم بگویم کسی که امروز کنار توست دو سال بعد می رود خواستم بگویم تغییر شاید نام دیگر زندگی باشد،                               خواستم بگویم:                                    بس کن،دست بردار از این که فکر کنی همه چیز را باید تو درست کنی،دست بردار از این که فکر کنی   همیشه تو مدیر ز

ادامه مطلب  

5دی 95  

سلام و علیکم 
دقیقا این سلام اول پستارو نمیفهمم واسه کیه
یعنی میمیدم تا میخوام یه شکلک بذارم 
آخرشم بی خیالش میشم
بگذریم 
برویم سر اصل مطلب 
من کلا از کودکسالیا دیکته یا همون املا داغان بوووود 
اینجا جا داشت یه شکلک خجالت و البته خنده گذاشته نمایم
خلاصه اینکه من نمره -2هم گرفتم از دیکته
حالا بماند که ریاضی هیچ وقت زیر 18نشدم
همچین تفاوت هایی در من وجود داره ها
خلاصه 
امروز هانیه دخمل همساده و خواهر زاده خنگ ترم اومده بودن لغت بخونن
منم داشتم

ادامه مطلب  

قصه پایداری گروه همیار سالمند  

 به نام خدای مهرآفرین
گروه همیار سالمند، محله باشگاه نفت، منطفه 21یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.زیر این طاق کبود، نه ستاره نه سرود   نمی دانم آن روز، روز چندم مرداد ماه یا چند شنبه یود، نمی دانم شاید مرداد 93. آن روز هر چه بود از روزهای تابستان، بهار یا پاییز فرقی نمی کند، زیرا ما افراد ناآشنایی از عمق کوچه های مه آلود بودیم. شاید مارا یک آشنای دور صدا زد. با آهنگ آشنای او ما ناگهان متولد شدیم و نام تازه ای بر خود گذاشتیم؛ "همیار سالمن

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1