وقتی قرار است مرد باشی ...  

امان از مرد،که وقتی دلش میگیرد یا باید کوه باشد و خم به ابرو نیاورد و یا همه چیز را در خودش بریزد...
گاهی فکر میکنم شاید گذر سریع روزها چاره ی کار باشد اما نمیدانم چرا گذار از روزهای پیش رو مثل یادآوری روزهای گذشته به سرعت برق وباد نیست...
مثلا من نمیدانم چگونه ده سال دیگر چنین روزی خواهد آمد؟ بر من چگونه خواهد گذشت؟ کجا خواهم بود و اصلا خواهم بود؟ یک چیز بزرگی که در این زندگی بدست آورده ام این است که زندگی با همه تلخی هایش خواهد گذشت و روزهای شیر

ادامه مطلب  

بدون شرح  

 
پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم!
دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟
پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟
دختر : واااای... از دست تو!!!
پ: باشه... باشه...ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟ ...
د: اه... اصلا باهات قهرم.
پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟
د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟
پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .
د: ... واقعا که...!!!
پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟
د: لوووووووس...
پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه ق

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1